فرار...

خودم رو میبینم که با عینک آفتابی بزرگی بالای سرم پشت فرمون ماشینی نشستم . آسمون ابریِ ابریه ، هر از گاهی چند قطره بارون روی شیشه ماشین میشینه .

 توی انگشت اشاره دست راستم که روی فرمونه انگشتر بزرگیه ،آهنگهای قدیمی از ضبط ماشین پخش میشه .توی دست چپم سیگار نیمه سوخته ای در حال دود کردنه ، بوی سیگار و عطر تندم قاطی شده و حس خوبی بهم میده .

دیشب گوشه اتاقم والس رقصیدم .کتابی خوندم و خوابیدم .

صبح بیدار شدم و با ماگ بزرگ چای به خونه نگاه میکنم .خونه ای که همیشه در نهایت دقت مرتب و پاکیزه است، با شمعدانهای زیاد و عطر عود درختهای جنگلی! حتی آباژور گوشه سالن هنوز روشنه . پرده های در بزرگ قدی سالن هنوز کشیده نشده تا نور صبح روی فرش دستباف بیفته . در یک لحظه در خونه رو باز کردم و تنها سوئیچ ماشین را برداشتم .

خوب که فکر میکنم یادم می آد که در حال فرارم! صبح یک روز ابری با سیگاری در دست، پام رو روی پدال گاز فشار میدم و با نهایت سرعت در حال فرارم. خیابانها ، اتوبانها و جاده ها و ... .

نمیدونم چرا فرار میکنم اما حس میکنم این درسته. به همین دلیل ساده ...

/ 5 نظر / 29 بازدید
نگار

منم ببر...!!! من بدون تو حتی یک لحظه از زندگی نمیخوام...!!! [ناراحت]

آرزو

اون پاراگراف اول رو هزار بار دیدم! اونقدر که خسته شدم ازش!

بهارک

محسن رضایی………………حماییتت میکنیم……………………. تا خون در رگ ماست محسن رضایی ناجی ماست. نوبتی هم باشه نوبت دکتر رضاییه سلام. لطف کنید برای اینکه وضع اقتصاد خوب بشه این کار رو به یک کاردان بسپارین که درس این کار رو خونده . دکتر رضایی فقط متعلق به یک استان – قوم و … نیست من هم یک کاشانیم چون دیدم دکتر رضایی تنها کسیه که میتونه مارو از این وضعیت ناگوار نجات بده دارم به دکتر رای میدم .

زن مش ماشا... بی درد

به روز نمیکنی بانو؟

آرزو

این تصویریِ که همیشه من رو وسوسه می‌کنه، این که یه روز ماشین رو بردارم و فرار کنم به جایی، به جاده‌ای، به جاده‌ای که تموم نشه. ولی جاده‌ها همیشه تموم می‌َشن. اصلا برای همنیه که هستن، برای تموم شدن!