سلبریتی

با حدود پانزده کیلو اضافه وزن در حالیکه پیراهن تنگ کوتاه بادمجونی تا زیر باسن پوشیدم، موهام رو با یک کلیپس جمع کردم بالای سرم. لپ تاپم زیر بغلمه و توی دست دیگرم یک بستنی قیفی و یک بسته پفک نمکی مینوست (موهای پامو شیو نکردم و منتظرم یک روزی اگر وقت کردم موم بندازم! ) پاورچین وارد هال میشم و سعی میکنم لابلای عروسکها و پارک و کریر و اسباب بازیهای دیگه جایی روی مبل برای خودم پیدا کنم و یهو بدون مقدمه به کوچی که پشت میز نهارخوری نشسته و سرش توی لپ تاپشه میگم" کاش من یک سلبریتی بودم" و البته این جمله رو طوری بیان میکنم که انگار اون مانع سلبریتی شدن من شده!! اون هم بدون اینکه سرش رو از روی لپ تاپش بلند کنه میگه: چی کار میکردی؟ و البته من به این قسمتش فکر نکردم، فقط دوست داشتم سلبریتی بودم!!

با خودم فکر میکنم حتما یک قلعه قدیمی با زمین بزرگ و دریاچه اطرافش رو میخریدم و بازسازیش میکردم. اتاقهای با سقف بلند رو پر از نقاشی میکردم و بزرگترین اتاق رو کتابخونه میکردم با شومینه و یک کاناپه بزرگ کنارش.

اتاق خوابم پنجره ای به دریاچه داشت و توش تابلوهایی از زنهای سکسی میذاشتم. برای پسرم چند تا پرستار میذاشتم. آشپز داشتم و هر روز خونه ام تمیز و مرتب میشد. من هم فقط مشغول مطالعه و فیلم و مسافرت و رژیم و ورزش میشدم. نه نه ورزش نمیکردم با غذاهای رژیمی که آشپزم درست میکرد و با انواع ساکشن هیکل هایوودی برای خودم دست و پا میکردم! با جت شخصیم به جزیره ام، یا هتلهای شلوغ شهرهای معروف دنیا و البته اروپای شرقی میرفتم! شاید هم یک روز کامل توی وان حمام استراحت میکردم، اصلا چرت میزدم! همونجا هم کتابهام رو میخوندم، غذام رو هم همونجا میخوردم، اصلا کلا توی وان آب گرم زندگی میکردم. ازدواج هم نمیکردم و هر سال عاشق و سال بعد فارغ از عشق مردهای جذاب دنیا میشدم!! سیگارهای عالی و انبار شراب. هر روز صبح هم ماساژور و آرایشگر شخصیم میومدن و بهم سرویس میدادن.

چه بی جنبه، حالا که نیستم اینطوری نقشه میکشم، بعد هم فکر کردم نه اصلا جالب نیست!

و با صدای بلند اعلام کردم: نه نمیخوام سلبریتی باشم!!! و زبونم رو دراوردم و به بستنیم لیس زدم، کوچی هم دوباره در همون حالت قبلی گفت: باشه!!

 

/ 6 نظر / 54 بازدید

چقدر رمانتیک نوشتی.پسرت هم هزارماشاءاله

اوترا

سلام نارنجی جونم:-) خییییلیم دوس داشتنی شدی اصلا حال کردم!:-) خونه زندگیتونم باحال تر شده، پفک نمکی هم ک کلا دوای هر دردیه خواهر بخور خیالت نباشه... اضافه وزنتم عشق است ب قول زویا پیرزاد حالا چندکیلو نارنجی بیشتر داریم[لبخند][دست] راستی قلعه قدیمیه چیز خوبی بودا... دیوارای سنگی پوشیده شده از خزه... ی جورایی از دور معلوم بود ی آدم خاص اونجا زندگی میکنه[مغرور]

اوترا

بلاگفا منو خورد...:-‏(‏

نگار

پستت رو چند بار خوندم و هر بار با صداي بلندتري خنديدم، مخصوصاً وقتي از تصوراتم براي تجسم اين توصيفات كمك كردم... ?????? بقول اين خارجي ها بيگ لايك خواهر???? واي كه چقدر دلم براتون تنگ شده????

نگار

راستي يادم رفت بگم كه حالا چقدر هم تو نياز به وكس، اپيلاسيون اين چيزها داري...!!! ??

آره شک نکن عین واقعیته ، قوه تخیلی عجیبی داری.همینکه در عالم خیالات هم که شده می تونی حتی لحظات اندک دردنیای دوست داشتنی خودت و در اوج آرزوهات پرواز کنی این بیانگر آنست که می تونی زندگی زیبا وتوام با عشق وصفا فراهم کنی.پسر نازت هم که دست کمی از آرزوهای بلند پروازانه ات نداره.براش وبرای خودت اسپند دودکن.