مشهد

من و خواهرم تصمیم گرفتیم به مناسبت روز پدر، پدرم را به مشهد ببریم. دو روز قبل از حرکت برای من کاری در شرکت پیش آمد که مجبور به تعویق مسافرت تا هفته پیش شدیم. البته کادوی روز پدر هم یک سیم کارت و یک موبایل خریدم، اما چون قول مشهد هم داده بودم به مشهد هم رفتیم.

برای رفت یک کوپه قطار گرفته بودیم .همسر هم به علت امتحان پایان ترم مجبور به ماندن در تهران شد و ما سه نفری عازم شدیم. زبان از توصیف توشه ای که برای راه خریده بودیم قاصر است، البته ما نمیدانستیم چون کوپه VIP خریده بودیم در قطار هم با انواع خوراکیها و نوشیدنیها و میوه از ما پذیرایی میشود. هنوز قطار حرکت نکرده بود که سه نفری شروع به خوردن انواع چیپس و پفک و میوه و ... کردیم!

ساعت 4 صبح به هتل رسیدیم و اتاقمان ساعت 6 برای تحویل آماده بود. بنابراین چادر و جوراب و دستکش خریدیم و به حرم رفتیم، برای صبحانه هم حلیم خوردیم!

سه روزی که در مشهد بودیم به خوردن و خوابیدن گذشت و هنگام برگشت از غذای هواپیما نیز نگذشتیم و نتیجه این شد که تا همین امروز حالمان بد است و شبها به هنگام خواب کابوس خوراکی میبینیم.

نکته قابل توجه فرستادن پدرم علی رغم مخالفتهای اولیه به ماساژ سنگ داغ بود.  خاطره به یاد ماندنی بسیار عزیز من، نگاههای پدرم از پنجره هواپیما به بیرون بود، درست مانند یک پسر بچه هیجان داشت و با کنجکاوی بیرون رو نگاه میکرد.

اگر یک روزی این فرشته رو از دست بدم واقعا" دلم خواهد شکست...

   + ندا - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۱ خرداد ۱۳٩۳