نوستالژی دردناک!

هفته پیش رفتم شهر بچگیها، محل تولدم. یک شهر کوچک کنار دریا در شمال کشور. برنامه طولانیی نوشته بودم که تنها موفق به انجام چندتاشون شدم.

رفتم خونه قدیمی، همون خونه ای که توش به دنیا اومدم! خوب تقریبا" صاحبحونه جدید چیزی از خونمون باقی نذاشته بود، کلا" همه جا رو عوض کرده بود. فقط کاشیهای حمام مونده بود و پنجره ها! بدسلیقه، کلا" خونه رو بهم ریخته بود و نمای ساختمان خیلی زشت شده بود، از اون حیاط زیبا و درختهاش هم هیچ نمونده بود و همش تبدیل به پارکینگ شده بود. احساس میکنم خونمون هم خیلی غمگین بود. بزرگ شده بود و از روحیه شاد بچگی هیچ خبری نبود. خونه های همسایه هم پیر شده بودند. احساس میکنم خونمون داره صدام میکنه و من هیچ کاری برای نجاتش نمیتونم بکنم! کاش کلی پول داشتم میخریدمش و باهاش حرف میزدم، تمیزش میکردم و میذاشتم یک کم خالی بمونه ،استراحت کنه و بخوابه!

درست مثل این روزهای من، حس شناور بودن در خلاء ، حس عمیق و دردناک تنها بودن. حس اینکه برای هیچ کس مهم نیستی و هیچ کس هم برات مهم نیست...

برای خودم در پاساژها راه میروم و خرید عید میکنم! تنها و غمگین! هر روز با کیف و کفش و بلوز جدید به خانه میروم، درب اتاق را میبندم ، لباسها را میپوشم و به خودم در آینه نگاه میکنم و میچرخم...

   + ندا - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢٩ بهمن ۱۳٩٢