فرار...

خودم رو میبینم که با عینک آفتابی بزرگی بالای سرم پشت فرمون ماشینی نشستم . آسمون ابریِ ابریه ، هر از گاهی چند قطره بارون روی شیشه ماشین میشینه .

 توی انگشت اشاره دست راستم که روی فرمونه انگشتر بزرگیه ،آهنگهای قدیمی از ضبط ماشین پخش میشه .توی دست چپم سیگار نیمه سوخته ای در حال دود کردنه ، بوی سیگار و عطر تندم قاطی شده و حس خوبی بهم میده .

دیشب گوشه اتاقم والس رقصیدم .کتابی خوندم و خوابیدم .

صبح بیدار شدم و با ماگ بزرگ چای به خونه نگاه میکنم .خونه ای که همیشه در نهایت دقت مرتب و پاکیزه است، با شمعدانهای زیاد و عطر عود درختهای جنگلی! حتی آباژور گوشه سالن هنوز روشنه . پرده های در بزرگ قدی سالن هنوز کشیده نشده تا نور صبح روی فرش دستباف بیفته . در یک لحظه در خونه رو باز کردم و تنها سوئیچ ماشین را برداشتم .

خوب که فکر میکنم یادم می آد که در حال فرارم! صبح یک روز ابری با سیگاری در دست، پام رو روی پدال گاز فشار میدم و با نهایت سرعت در حال فرارم. خیابانها ، اتوبانها و جاده ها و ... .

نمیدونم چرا فرار میکنم اما حس میکنم این درسته. به همین دلیل ساده ...

   + ندا - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ٤ فروردین ۱۳٩٢