آشتی

دیشب رفتم خونه کوچی!!! مامان و باباش مسافرت بودن و با برادرش تنها بود.

آشتی کردیم بغل شام خوردیم و فیلم تماشا کردیم ...

صبح هم من را رسوند شرکت و رفت سر کار.در ضمن برای خودم موبایل خریدم و برای کوچی قاب موبایل!!!

 راستشو بگم؟ دلم سینما می خواد ، فیلمی که  چند روز تمام ذهنم رو مشغول کنه ، فیلمی که حین تماشاش بسته پفکم رو باز کنم و تا به خودم بیام ببینم دیگه توش چیزی نمونده.فیلمی که تمام صورتم پر از اشک بشه .... دست کوچی تو دستم...

دلم پیاده روی می خواد ،اینقدر راه برم که از پا بیفتم ، بشینم روی زمین و نای بلند شدن نداشته باشم، چشمهام رو ببندم و از خستگی نتونم به چیزی فکر کنم ...کوچی هم کنارم روی زمین ولو شده...

دلم آشپزی می خواد ، اینقدر وقت بذارم و مثل همیشه خسته بشم که فقط وقت یک دوش عجله ای داشته باشم که هنوز بوی پیاز داغ بدم ، میز بچینم و شمعی و شام دو نفره ای ، که لذت من از اون غذا دیدن شام خوردن کوچی با عجله بسیار زیاده و ایرادهای همیشگیش که اونها هم برام شییرینند...

باید از این بی حوصلگی در بیام و دوباره به رابطمون مثل قبلها روح بدم ... 

 

   + ندا - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳۸٧