آرزو...

این روزها آرزوی من شده در دست گرفتن یک لیوان نسکافه داغ و روی بالکن نشستن و به این شهر بزرگ و شلوغ از این بالا نگاه کردن.

این روزها آرزوی من شاید یک بغل بزرگ و ساکت و گرم است که هیچ حس آشنایی توش نباشه .

این روزها آرزوی من چند ماه تنهایی زندگی کردنه ، سکوت و آرامش و فرار از این روزهای شلوغ و پر دغدغه.

آرزوی این روزهای من شاید پیاده رفتن توی این شبهای سرد با یک شال گردن بزرگ و بلند باشد.

آرزوی من یک شنای طولانی در استخر آرام و خلوته تا وقتی که دیگه نفس ادامه دادن یک طول استخر رو نداشته باشی.

آرزوی من خواندن یک کتاب عاشقانه است ، به پهنای صورتت اشک بریزی برای شخصیت اول زن داستان !

آرزوی من دیدن یک فیلم عاشقانه بلنده که عاشق شخصیت مرد مغرور و جذاب داستان بشم ...

آرزوی من یک کم آرامشه...

   + ندا - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱ بهمن ۱۳۸٩