5 مهر

دیروز 5 مهر بود.روز آشنایی من و کوچی.

اما من و کوچی هر کدوم تنها توی خونه های جدا از هم نشسته بودیم و با هم قهر.خیلی دوست داشتم آشتی بودیم و با هم شام می رفتیم بیرون (پارسال رفتیم اردک آبی)، اما واقعا" انرژیش رو نداشتم این مریضی حسابی خسته ام کرده. امسال آشناییمون 3 ساله شده (5 مهر 1384) و هنوز بچه گیهای خودشو داره .

یک شعر :

امشب که یاد من نیستی بگذار برایت ترا نه ای بخوانم از آدمکی برفی،که در حسرت آب شد و تو چشمهای خیسش را به آستین پیراهنت دوختی.

 

   + ندا - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ٦ مهر ۱۳۸٧