اتوبوس

خوب که فکر میکنم میبینم حدود ٨ یا ٩ سالی میشد که سوار اتوبوس نشده بودم . دیشب موقع برگشت از ماموریت چون بلیط هواپیما گیرم نیومد مجبور شدم با اتوبوس برگردم و دقیقا" از ساعت ٩ شب تا ٧ صبح به حالت میخکوب روی یک صندلی زندانی شده بودم . و همونجا به خودم قول دادم این آخرین باری باشه که خودم رو سوار اتوبوس میکنم!

شب وقتی وارد ترمینال یکی از شهرهای مفلوک ترک زبانمون شدم با بدبختی به شاگرد شوفر حالی کردم که من یک جفت صندلی ردیف اول پشت شاگرد میخوام. از اون اصرار که برم کنار یک دختر دانشجو بشینم و از من انکار که امکان نداره من کنار کسی بشینم و حتما" برای کیفم هم یک صندلی میخوام تا در طول راه راحت باشه!!

خلاصه ١٨٠٠٠ تومان ناقابل دادم و روی صندلی دلخواهم نشستم . هدفونی در گوش و به آهنگهای درهمی که روی موبایلم ریختم گوش میدادم..

همین موقعها بود که با صدای بغض آلود دختری توجه ام جلب شد : من لیسانس نقاشی دارم و همه این شهر رو من نقاشی کشیدم . همون دانشجو که من کاندید شده بودم کنارش بشینم با لحن عذرخواهانه ای میگفت : من منظوری نداشتم . بیابد اینجا بنشینید . و  نقاش میگفت : شما به من توهین کردید، من کنار شما نمیشینم و زار زار اشک میریخت ...

برگشتم و به دختر نقاش نگاه کردم . یک برآمدگی به اندازه یک گردو کنار لبش بود و دختر دانشجو مثل اینکه ترسیده بود بیماری واگیرداری باشه به راننده گفته بود نمیخواد کنار نقاش بشینه و راننده هم نامردی نکرد و در اتوبوس با صدای بلند جلوی همه مردم حرف دانشجو رو تکرار کرد!

هنوز مسافتی حرکت نکرده بودیم که پسری که در ردیف کنار من نشسته بود شیرجه به سمت پلاستیکی زد و توش بالا آورد!!!!

در راه هم چند بار شوفر با مسافرهای اتوبوس خودش و اتوبوس کناری موقع شام و یک اتوبوس بین راه دست به یقه شد که چون همه مکالمه ها به زبان ترکی بود من از موضوعشون بی اطلاع موندم و با چشمانی از حدقه درآمده مثل آدمهایی که عقب موندگی ذهنی دارند، نگاهشون میکردم! حتی چند بار احساس کردم نکنه موضوع دعوا من باشم!!!

وقتی صبح ترمینال آزادی رو دیدم فکر نمیکردم یک روز از دیدنش اینطور شاد و خوشحال بشم . از پله های اتوبوس پریدم پایین و با عجله از اتوبوس زشت نارنجی دور شدم.

   + ندا - ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳۸٩