آغاز 89 !

اسماعیل اول با چشمهای ورقلمبیده اش چنان زل می زند به آدم گویی ارث پدرش را میخواهد... گاهی اوقات هم بی حرکت در جایش خشک میشود که گمان می کنی استغفرالله مرده. اما وقتی برایش کمی شیرینی میریزی روی آّب به سرعت رعد یا برق یا باد خودش را میرساند بالای ظرف و همه را در چشم بر هم زدنی میخورد و دوباره ته ظرف جا خوش میکند . شما هر چقدر برایش غذا بریزی ، همه را همان موقع نوش جان میکند، شاید کم تحرکیش هم نتیجه پرخوری و اضافه وزنش باشد . در فکرم تردمیل را یک جوری در تنگ ماهی جا بدهم که هر از گاهی ورزشی کند شاید برایمان دمی بزند یا چرخی بزند دلمان کمی خوش باشد . اسماعیل دوم اسامی مستعاری هم دارد و هر کسی برایش اسم مخصوصی گذاشته : اسفندیار ، سیروس و اسی...

قراردادم را برای سال جدید مشاوره بسته ام (ساعتی) و وقتم بسیار کش آمده ، اما من هنوز در عجبم که این روزها چقدر زود میگذرند .کمی از وقتم را با دوستان قدیم میگذرانم ، بهشان سر میزنم ، نهار میخوریم و با هم به دیدن دوستان دیگر میرویم ... روح انسان تازه میشود ...

مشغول خرید جهیزیه هم هستم . کار بسیار بسیار سخت ... باید قدرت تصور و تجسم و پرسپکتیو و خلاصه همه چیزت با هم فعال شود . هر بار از خرید برمی گردم میبینم غیر از قاب عکس و کوزه و لوازم تزیینی چیز دیگری نخریده ام ... لیست بلند بالایی تهیه کرده ام از یخچال و مبل و ملحفه و کتابخانه و شمع و پادری و اسفند و دمپایی توالت و شیر مرغ و جون آدمیزاد . جهیزیه خریدن هم برای خودش پروژه ای است در حد ایجاد شبکه موبایل یک شهر نه ببخشید یک استان !! (مقیاس اندازه گیری مخابراتی).

همین یک ماه پیش تصمیم گرفته ام در کنکور ارشد آزاد شرکت کنم و میخواهم از فردا نه ببخشید از شنبه به مدت فکر کنم ١٨ روز باقی مانده درس هم بخوانم ...

ببینم کسی موسسه خیریه میشناسه برای کمک حضوری ؟؟ دوست ندارم فقط پول بدم . حسش نمیکنم!

 

   + ندا - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩