شال گردن

روی صندلی ننویی کنار شومینه نشسته ام . میلهای بافتنی رو آروم آروم حرکت میدم و دونه دونه کامواها رو به هم میبافم. گهگاهی سرم رو از بافتنی بلند میکنم و به آتش آروم شومینه نگاه میکنم .

پایین صندلیم سبدی پر از کامواهای رنگی است . ماگ بزرگی پر از نسکافه روی میز قدیمی کنارمه . بخار غلیظی از روش بلند میشه . پشت پنجره زمستانه اما اثری از سرما توش نیست بیشتر شبیه بهاره! موسیقی ملایمی از ضبط صوت کهنه پخش میشه .

مشغول بافتن کاموای قهوه ای نه چندان تیره ای هستم ، این کاموا رو که میبافم به یاد نگاه پیرمرد کفاش کنار خیابونم . به یاد نگاه هراسانش وقتی نگاه ناراضی من رو از کوکهای نامرتب روی بوت دوست داشتنیم دید . نگاهش هنوز جلوی چشمامه . من اما خندیدم و کلی ازش تشکر کردم . بوت من فدای طپشهای قلبت که تند شدنشون رو احساس کردم .

قبل از رجهای قهوه ای ، کاموای یاسی رو بافتم . چند رجی شده ، به اندازه وقتی که یاد چشمهای مهربون تو بودم . یاد صبحها که وقتی من بیدار میشم و غرق تماشای توام ، تو چشم پایینیت رو باز میکنی و به من نگاه میکنی ، غافل از اینکه من چشم نیمه بازت رو دیدم و خودم رو به ندیدن زدم! به اندازه وقتی که یاد پوست نرم تو بودم و بوی بدنت ...

کاموای آبی کم رنگ رو به یاد روزی بافتم که مادرم مرد! به یاد شب قبلش که هذیان میگفت ، نه از تب بلکه از درد . اینقدر دور و محو بود که سه رج بیشتر نشد.

کاموای بنفش پر رنگ رو به یاد اولین عشق بافتم! خوب که نگاه میکنم میبینم رجهاش خیلی خیلی زیاده! به یاد اولین نگاهها که احساس مورمور شدن به آدم دست میده ... به یاد دنبال نگاه هم گشتنها و دزدیدنشون . حس خوب جوانی و بالغ شدن و تجربه کردن ...

کاموای خاکستری رو با رویاهام بافتم .ذهنم رویا میساخت و من میبافتم و گاهی سرکشانه نقبی به خاطرات گذشته میزد که مایل به فراموشیشان بودم ، رجهای بافته شده رو باز میکردم و از نو با رویاهای جدید میبافتمشان .

 هر خاطره ای یکی بعد از دیگری رنگی رو به ذهنم تداعی میکنه و من بی تفاوت به هارمونی وحشتناکشان همه را به هم میبافم . بعضی رنگها را تنها یک یا دو رج بافتم و بعضی ها را هشت یا نه سانت!

همینطور که روی صندلی جلو و عقب میروم یکی یکی دونه ها رو کور میکنم . یک کم از نسکافه ام که دیگر سرد شده میخورم . از پنجره به بیرون نگاه میکنم و شالم رو به دور گردنم میپیچم . با دستم گرمی و نرمی شالم رو لمس میکنم . توی شیشه پنجره خودم و شالم رو میبینم . شال رنگارنگم ، شال خاطره هایم ، شال خاطره های رنگارنگم ...

   + ندا - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸۸