این روزها

سه شنبه شب، ماموریت اردبیل . جاده سرئین ، همه جا یخ زده . روی جاده یک قسمتی را به اندازه ای که فقط یک ماشین رد میشه نمک ریختند . همه جا رو مه پوشونده . خیابانهای سرئین خالی از هر موجود زنده ای زیر مه و برف . نور تیرهای برق به زحمت سعی در روشن کردن خیابان دارند. وارد هتل خالی از مسافری میشم و اتاق میگیرم . از پنجره به شهری که ۶ ماه سال پر از سر و صدا و مسافره نگاه میکنم . همه مغازه ها بسته اند . اتاق به شدت دم کرده انگار مدتهاست کسی اینجا نیومده . لای پنجره رو باز میکنم . سوز سردی از همون شکاف باریک داخل اتاق می آد . سیگاری آتش میزنم و به خیابانهای خالی و مه گرفته نگاه میکنم ...

یکشنبه به پشت خوابیدم، به غروب نارنجی آسمون از لای دریچه های سقف نگاه میکنم . عینکم بخار گرفته و لحظه به لحظه غلیظتر میشه . وقتی سرم محکم به جایی برخورد میکنه میفهمم که طول استخر رو شنا کردم و به انتها رسیدم .بر میگردم به سینه . خیره میشم به کاشیهای کوچک آبی کم رنگ کف استخر . کاشیهای پر رنگ رو دنبال میکنم تا به طرف دیگر برسم و این طول رو بارها و بارها طی میکنم .وقتی ماهیچه هام خسته شدند کافیه چند دقیقه دیگه ادامه بدم . بقیه اش خودبخود و بدون نیاز به فرمان مغز طی میشه مثل زندگی این روزهای من .

ریتمش چنان تند شده که چهارلا چنگ هم جواب نمیده . برنامه ای ریختم که تا یک ماه آینده به کندی یک نت سفید بشه ...

   + ندا - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ٢۳ آذر ۱۳۸۸