پیرمن !

وارد حیاط بزرگ و پر از گل میشوم . از پله های وسیع بالا میروم . همه جا پر از نور و روشنایی گاهی هم ابری و دلگیر ! از راهرو میگذرم و وارد اتاق کوچکی میشوم . تخت کوچکی کنار دیوار . کتابخانه ای پر از کتاب در ضلع روبروی اتاق . پنجره ای با پرده های توری . آباژوری کنار تخت . دیوار کنار کتابخانه پر از عکس . عکسهای عروسی و سفرهای خارجی و شاید از بچه ای کوچک . کمد کوچکی کنار تخت و آرشیو فیلمهای هنرپیشه های معروف و موسیقیهای قدیمی . گلیمی کف اتاق به صورت کج پهن شده .

صبح با دیگر افراد ساکن در این ساختمان بزرگ بیدار میشوم و بساط تعریف از خاطرات قدیمی که بارها و بارها تعریف شده اند و هنوز بوی کهنگی نگرفته اند. قدمی در حیاط و شاید پچ پچ با دیگر خانمهای اتاقهای همسایه . بعد از خواب بعد از نهار عینکم رو به چشمهام میزنم و کتابی رو که هنوز نخوندم از لابلای کتابهای کتابخانه جدا میکنم و در حال خوندن به موسیقی آرومی که از ضبط کنار تختم پخش میشه گوش میدم . غروب قراره همه با هم به سینما بریم ...

برای غروب لباس زیبایی میپوشم و یک کم آرایش میکنم . پوستم علی رغم همه کرمهای ضدچروکی که در ایام جوانی زدم چروک برداشته . عینکم رو به چشم میزنم و در آینه به خودم نگاه میکنم ... به یاد خاطرات گذشته که هر روز در آسایشگاه سالمندان مرورشون میکنم و با بعضیهاشون میخندم و با بعضیهاشون اشک به چشمهام می آد . این روزها دیگه وارد 75 سالگی میشم !!! 

   + ندا - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳۸۸