تولد ندا

روز تولدت روز خاصیه؟ برای خودت؟ برای خانواده ات؟

صبح با نیش یک پشه بیدار شدم . توی تخت میغلتم . هنوز ١۵ دقیقه وقت دارم با خودم کلنجار برم تا بیدار بیدار شم!

بابام برای صبحانه دو عدد شیرینی گذاشته کنار . نصف قرص تیروییدم رو از یک ظرف خوشگل در میارم و با آب میخورم . بابام با تعجب نگاهم میکنه و میگه آخه اینها رو چرا توی این ظرف ریختی . من دیدم شیرینه با چای دیروز خوردم!!

همکارم برام شیرینی کشمشی خریده . از اون قدیمیهاش . از خیابان آذربایجان . آخه خودش هم دوست داره.

کادو از همکارهام ، بابام و خواهرم و یک دنیا کادو از کوچی و یک شام شاعرانه در شمعدان! گل از روابط عمومی شرکت .

و روز تمام شد . یک سال دیگه دوباره روز تولدم میشه . اما راستی چه فرقی با روزهای دیگه داره برای خودمون .باور کنید نه آسمون آبی تر بود . نه روزش خنک تر . نه شبش پر ستاره تر ! روز تولد فقط فرصتیه برای دیگران که بهمون بگن براشون مهمیم ؟

اصلا" چی من رو شاد میکنه ؟! یک گردنبند سنگ یا یک آلبوم ترانه های قدیمی یا عینک آفتابی ؟

 

   + ندا - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٠ امرداد ۱۳۸۸