صبر کنید!!

من میخواستم در مورد سالگرد ازدواجم امروز بنویسم اما دوستان شرمنده کردند و در پست قبلی تبریک گفتند!!!! همه اش هم تقصیر این دوست تازه پیدا شده ام است!!

آقا شنبه سالگرد نامزدیمون بود و من و کوچی رفتیم عالی قاپو درگاندی!! فضای سنتی و موسیقی سنتی و خلاصه همه چی سنتی و مربوط به عهد عتیق!! کوچی هم کلی در مورد اینکه با یاد آن روز ناراحت میشه از خبطی که کرده سخنرانی کرد و من هم اصلا" گوش نمیکردم. همیشه عادتشه روحیه من رو خراب کنه . اما من جدیدا" به تکنیکی دست یافتم : حرفهایی که دوست ندارم رو نمیشنوم ! خواهرم هم ما رو سورپریز کرد و بهمون یک تابلو چوبی که طرحهای سرامیکی داشت و دو گل رز صورتی و سفید هدیه داد. حالا کی سفیده و کی صورتی خدا داند!!

اما نقطه عطف ماجرا اینجاست . من و کوچی جمعه مغز خر خوردیم و رفتیم نمایشگاه کتاب!! آقا قیامتی بود . نمیتونستی نفس بکشی . اما از اونجایی که ما اصلا" روحیه مون رو نمیبازیم از ساعت 11 صبح تا 6 بعد از ظهر راه رفتیم و کتاب خریدیم . بالای دویست هزار تومان ( حالا دیگه میتونید حدس بزنید ما چقدر جوگیر و فرهنگی هستیم). حجم و تعداد کتابها رو در نظر بگیرید. میرفتیم خالیشون میکردیم و دوباره از نو .

برای توجیه خودمون هم میگفتیم هر کسی با یک چیزی خوشه و ما هم با کتاب و مسافرت و فیلم و رستورانهای با کلاس و خرید و وسایل آنتیک و مدرن و ... خلاصه هر چی میگفتیم تموم نمیشد!! در انتها هم من مریض شدم : آبریزش بینی و چشم و خارش گلو و ...

   + ندا - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸