شب یلدا

امروز اولین روز زمستان است و هوا واقعا" سرد شده ، اینجوری باید شروع کرد حتما"!!

دیروز صبح به ترتیب مادر کوچی ، نگار (خواهرم) ، کوچی و بابام زنگ میزدند که امشب بیایید خونه ما ! من و کوچی بعد از بحث و تبادل نظر فراوان قرار گذاشتیم شام بریم خونه کوچی اینها و بعد از شام بریم خونه ما ! اما درنهایت بابام و نگار هندوانه مان را برداشتند و با هم رفتیم خونه کوچی اینها...

این بود خاطرات من در مورد شب یلدا !!

راستشو بگم انگیزه هیچ کاری رو ندارم . دیروز به استاد دف هم گفتم که حوصله تمرین ندارم و حالا هم به شما میگم انگیزه وبلاگ نویسی هم ندارم .از خودم هم خسته شدم . باشد حال ما بهتر شواد ( فعل دعایی).ناراحت

 

   + ندا - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱ دی ۱۳۸٧