بدون عنوان

به نظر من عنوان مطلب تعیین کردن واقعا" کار سختیه ..

الان نمیدونم واقعا" از چی میخوام بنویسم از جن خونمون که اسمش سیروسه؟از معلم دفم که یقه پیراهنش تا ناکجا آباد بازه و چشم کوچی جون رو دور دیده؟از اینکه جمع نظرات وبلاگم به صد رسیده؟ آه فهمیدم از سوژه همیشگیم مینویسم خدا!

ندا: خدایا به نظر من تو خیلی خودخواهی ..

خدا: ای بابا دست از سرم بردار عجب گرفتاری شدیم هاااا برو پی کارت.این دیگه چه موجودیه. خودم رو گرفتار کردم به خدا.

خوب حالا که خدا حوصله نداره خودم به تنهایی ادامه میدم

به نظر من ما آدمها خیلی خودمون رو درگیر کردیم .به خدا حسودیم میشه هر کاری که دلش خواسته انجام داده یعنی به حرف دلش گوش کرده به ندای درونیش.اما ما چی؟ این کار زشته، این بده ، اگر این کار رو کنم پر رو میشه ، اگر این کار رو کنم بقیه چی میگن؟

اما خدا دلش خواسته دنیا خلق کنه . ننشسته اول براش قواعدی تعیین کنه و خودش رو درگیر کنه . دلش خواسته مورچه بیافرینه به چه کوچولویی بعد یهو یک فیل آفریده! گردن به زرافه داده تا کجا اما به خوک یک کم هم نداده تا بدبخت آسمون رو ببینه. یکی کوررنگه (سگ ) یکی (انسان) یک عالمه رنگ رو تشخیص میده.دریا و آب افریده کوه و سنگ، جنگل و درخت. یکی میخزه یکی میپره یکی پرواز میکنه یکی شنا میکنه یکی راه میره روی دوپا یکی روی چهار پا و...دقت کردید که دنیا پر از رنگه بی ربط و با ربط .

دوست دارم بگم بیاییم جسارت داشته باشیم و یک کم به حرف دلمون گوش کنیم ، مهربون باشیم به زور ، بخندیم الکی ، دوست داشته باشیم دیگران رو بی دلیل .

پ.ن:کوچی جون من ( با اون مژه های بلندش و صورت درازش ) فردا میاد و من براش یک عالمه حرف دارم.میخوام تا صبح بیدار بمونیم .میخوام یک دسته گل رز قرمز هم براش بخرم. قرار گذاشتیم که اجازه بدیم بقیه بدونند که برامون مهمند.

پ.ن:من ناراحتم که بعضیها که پر از نق هستند رو باید در زندگیم تحمل کنم، خدا زودتر من را نجات دهاد.

پ.ن:من هنوز یادم نرفته که در مصاحبه به اووووووووووووون مهمی رد شدم.خود آزاری!!

 

 

   + ندا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳۸٧