چرند و پرند

 مغزم در حال انفجاره ! احساس میکنم چند نفر در لایه های مغزم نشسته اند و با صدای بلند در حال حرف زدنند...

اولیش میگه اینقدر دوست دارم یک لباس مجلسی قرمز بدوزم!!

دومیش میگه دیروز به کوچی که به سرزمین چشم بادامیها رفته ،گفتم دلم برات تنگ شده اما اون گفت دل من اصلا"!!بعد هم گفت برات کلی سوغاتی خریدم ،من گفتم مرسی.اون گفت البته همکارم مجبورم کرد! وای از روزی که شلوار مرد دو تا بشه، حالا چه برسه به کوچی که من ۶ شلوار در چمدانش گذاشتم!

سومیش میگه دیروز نگار داشت کارهای فرداش رو روی کاغذ مینوشت(عادت همیشگیش) توی کارهاش میدونی چی بود؟ یاداوری به ندا جهت تهیه شام امشب! (روت رو بنازم)...

پنجمیش میگه ای بابا تو چقدر بی کلاسی جدیدا" همه توی پستهاشون فقط یک جمله سه یا چهار کلمه ای مینویسند تو چرا قصه مینویسی؟

اما من ادامه میدم ...

ششمیش میگه یعنی میشه من برم توی خونه خودم ، کار خوب پیدا کنم ، بعد هم با کوچی مهاجرت کنیم به یک کشور خوب؟

هفتمیش میگه دیدی چی شد؟ خواهر شوهر آخریم رژیم غذایی گرفته که بچه اش پسر بشه . من میخواستم تنها بچه پسر فامیل مال من باشه!!

هشتمیش میگه آخه چقدر علامت تعجب میذاری مگه نمیدونی یکی از وبلاگ نویسهای محترم گفته هر چه علامت تعجب بیشتر نویسنده زاغارت تر ،ذاقارت تر ، زاقارت تر !!!!!!!!

نهمیش میگه اگر یک روزی یکی از وبلاگ نویسها از صحنه روزگار محو بشه، خواننده هاش از کجا میفهمند؟

دهمیش میگه کاش من یک لباس نارنجی تهیه کنم اگر سال دیگه در مسابقه وبلاگ نویسهای برتر انتخاب شدم ،آماده باشم . خدا رو چه دیدی؟

یازدهمیش میگه خدای درشت ( استعاره از خدای بزرگ) کسی رو گرفتار مدیر احمق و زن عقده ایش نکنه!!

دوازدهمیش میگه نمیخوای تمامش کنی سرگیجه گرفتم ، چرا چرند و پرند مینویسی؟

من هم میگم چرند و پرند من هم از چرند و پرند دهخدا چیزی کمتر نداره ها.

پ.ن : به نظر شما کدومش از بقیه چرت تره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + ندا - ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳۸٧