خدا

میگم این خدا عجب موجود عجیب و غریبیه، خداییه که هر چیزی رو در صورتی به من میده که اینقدر براش دویدم و زحمت کشیدم که نفسی برام نمونده...

خداییه که هر چیزی رو وقتی به من میده که دیگه زیاد برام مهم نیست...

خداییه که دوست داره بهت ثابت کنه که بهش نیاز داری ، میخواد ثابت کنه که تو خیر و صلاح خودت رو نمیدونی ،سرنوشتت رو هم اینقدر درهم و برهم رقم زده که خودش هم  استغفرالله ...

زندگیم واقعا" بهم ریخته است ، احساس میکنم هیچ چیزی سر جای خودش نیست .همه درها بسته اند.باید دوید و دوید و دوید ...

خدا:من بهت سلامتی دادم.

ندا:اگر نمیدادی باید من شاکی میشدم نه تو. یعنی بین من با بقیه بنده هات فرق گذاشتی؟

خدا:من به تو قلب مهربانی دادم.

ندا:در این مورد من باید منت بذارم که با این همه مهربانیم را از یاد نبردم.همیشه همه رو دوست داشتم.

خدا:همه رو که ازت بگیرم حالت جا میاد.

ندا: باشه بابا هر چی تو بگی. باز زور گفتی ها ...

دلم خیلی هوای نوشتن کرده ولی اینقدر از رد شدن در مصاحبه ناراحتم که هر چی بنویسم غمگین میشه. به طرز عجیبی احساس درک نشدن میکنم.افسوس

 پ.ن: با عرض معذرت یهو زد به سرم اسم وبلاگم رو عوض کردم.هی من میگم بابا من ناراحتم شما باور نکنید...

 

 

   + ندا - ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢ آذر ۱۳۸٧