او

ای ساربان، ای کاروان،لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا میروی      لیلای من چرا میبری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا    ...

زندگی میتونه نوشیدن یک فنجان قهوه با او باشه در حالیکه یک گوشه خونه کنار آتش شومینه نشستی و در حال گوش دادن به یک قطعه موسیقی سنتی هستی...

زندگی میتونه نگاه کردن به راه پله ای باشه که او داره ازش بالا میاد تا تورو ببینه ...

زندگی میتونه خیره شدن به صفحه موبایلی باشه که شماره او رو داره نشون میده و زنگ میخوره ، اما گوشی رو برنمیداره و در صورتیکه قهر باشه غصه میخوری ...

زندگی میتونه یک صبح روز جمعه باشه در حالیکه درای اتاق او را مرتب و تمیز میکنی برات ساز دهنی بزنه ...

زندگی میتونه یک غروب جمعه باشه که تو با او داری میری سینما فیلم آواز گنجشکها رو ببینی ...

زندگی میتونه سوار شدن سرسره بسیار بلندی باشه در حالیکه از ترس داری قالب تهی میکنی چون او دوست داره با تو سوار سرسره بشه ...

زندگی میتونه با او شنا کردن باشه در حالیکه با هم مسابقه میدید و میذاری اول بشه ...

زندگی میتونه یک دعوای جانانه با او باشه در حالیکه به پهنای صورتت اشک میریزی ...

زندگی میتونه خرید یک دست لباس برای او باشه در حالیکه تو پشت اتاق پرو ایستادی و هی تحسینش میکنی و قربون قد و بالاش میری ...

زندگی میتونه خرید یک عینک برای او باشه در حالیکه تو در دعوای قبلی زدی و عینکش رو شکستی ...

و ... 

زندگی سراسر لذت می تونه باشه در صورتیکه ما قدر لحظه هامون رو بدونیم و بدونیم که این زندگی ما هم هست، اگر ما برای زیبا کردن زندگیمون تلاش نکنیم از دیگران انتظار داشتن واقعا" پر توقعی ما رو میرسونه .

 

   + ندا - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱٩ آبان ۱۳۸٧