شرح حال مسافرت!

اول بگم که مسافرت خیلی خیلی خوش گذشت بطوریکه کوچی میخواست تمدیدش کنه اما نشد. شب اول ساعت 2 شب از خواب بیدار شدیم و به خودمون و جد و آباءمون فحش میدادیم تا حاضر شدیم و در حالیکه چرت میزدیم حدود یک ساعت در راه بودیم تا به فرودگاه برسیم. بنده 2 چمدان بزرگ لباس برای خودم و کوچی برداشته بودم و کوچی هی غر میزد و میگفت اگر خرید کردیم کجا بذاریم.ناراحت

در راه همش به خودم لعنت میفرستادم آخه دختر این چه کاری بود کردی حالا چه جوری می خواهید برید بین یک عالمه آدمی که زبون شیرین فارسی نمیدونند و کلی استرس داشتم .دست کوچی رو محکم توی دستم گرفته بودم. ساعت 4 صبح هم هوس سیب زمینی سرخ کرده کردم که کوچی در طرفه العینی برام مهیا کرد قلب

خلاصه ما به بلاد کفر رسیدیم اگر بخوام همش رو بگم روزها باید بنویسم اما همینو بگم که غذاهاشون خیلی خیلی بد بود سبز ما مجبور بودیم یک عالمه صبحانه نوش جان کنیم و شام هم ساندویچ بخوریم. من روحیه صلح طلب و ریسک ناپذیرم را هم به درخواست کوچی تعدیل کردم و کارهایی کردیم که واقعا" از آدمهای با شخصیتی مثل ما بعید یود . اسکی در هوای 4 درجه زیر صفر و سرسره بسیار بلند و شیرجه در آبهای وحشی و پیاده رویهای طولانی در پاساژها و خرید یک دنیا سس و شکلات و غیره البته این رو هم بگم که لباس به قدری گرون بود که کوچی کلی من رو تشویق کرد که من هر نوع لباسی که فکر میکردم لازمه و به تعداد لازم در آن 2 چمدان بزرگ جا داده بودم.حتی نفری 3 جفت کفش و یک جفت دمپایی!!! نیشخندبعد هم اینو بگه که پوستم بر اثر آفتاب سوختگی تاولهای ریز زده و من کلی خدا رو شکر کردم که در کشوری زندگی میکنم که اینقدر به فکر پوست مردمش هست ، به این میگن دولتی که به مردم اهمیت می ده بعد هی شما بگین ما چرا باید حجابمون رو رعایت کنیم. با کوچی هم یک بار بیشتر دعوا نکردیم کم کم داریم با هم به تفاهم میرسیمهااااااا

پ .ن :من و کوچی از همین الان به فکر مسافرت بعدی هستیم.

 

   + ندا - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱٢ آبان ۱۳۸٧