حس تازه

بعد از انرژیهای مثبت بسیاری که در این مدت دریافت کردم، پسر رو به پدر سپردم و صبح زود سوار ماشین شدم و با صدای بلند آهنگ، شیشه های پائین و سرخوش از حس خوب خوردن باد به صورتم راهی استخر شدم. از همان لحظه ورود به استخر احساس دلتنگی عجیبی کردم!

در تمام مدت هنگام شنای قورباغه در کاشیهای کوچک آبی کف استخر و در هنگام شنای کرال پشت روی مربعهای رنگی سقف عکس پسرک کوچکی رو میدیدم که با چشمهای معصوم بهم نگاه میکرد و گاهی اوقات دستش هم توی دهانش بود!!

بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با دلم و سعی در پرت کردن حواسم با شناهای مختلف وقتی به خودم اومدم که در حال استارت زدن ماشین بودم. مانند زندانیی که عاشق زندانبان خودشه کلید رو در در چرخوندم و پسرک رو چلوندم و چلوندم...

عاشقترین تو منم، از تو مگه دل میکنم!!

   + ندا - ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤