پیرمرد!

قبل از عید برامون کلاس آموزشی گذاشته بودند نزدیک میدان آزادی، یک روز صبح ساعت 9 کنار خیابون یک پیرمرد رفتگری رو دیدم که کنار خیابون نشسته بود روی جاروش و تکیه داده بود به دیوار و خوابیده بود. سرش یک وری افتاده بود و خرخر میکرد. اینقدر دوستش  داشتم حیف که خجالتی هستم وگرنه ازش عکس میگرفتم و به یکی از این نمایشگاهها میفرستادم.

   + ندا - ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ فروردین ۱۳٩۳