پاییز

پاییز همیشه من را به یاد شمال می اندازد. بدجوری هوس میکنم برم شمال و غرق در تماشای دریای طوفانی خاکستری بشم، واقعا" صداش لذت بخشه و باد پرقدرتی رو به سمتت پرتاب میکنه. به نظرم دریای واقعی این است، نه آن دریای آبی آرام روزهای تابستانی که بینهایت رام و بی صداست.

یادمه وقتی که بچه بودم ،همیشه پاییز روزهای تاریکی بود که در یک اتاق دور بخاری نفتی می نشستیم و مشق می نوشتیم. پر از بوی آب پرتقالی که مادر با دستگاه آبمیوه گیری دستی میگرفت. شلوارهای کاموایی میپوشیدیم که مادر میبافت. یکی رنگی بود و دیگری خاکستری با گیس بافتی کنار ساق پا! چکمه های لاستیکیی داشتیم که داخلش خز داشت و از کفش بلا میخریدیم.

مداد و پاک کن صابونی و دفتر را مدرسه به ما میداد. همیشه صبحها موقع رفتن به مدرسه بارون بود و ما باید از روی پل چوبی ترسناکی رد میشدیم. گاهی اوقات بعلت بارندگی سطح آب بالا می آمد و روی پل را هم میپوشاند و چاره کار زدن به دل آب با همان چکمه های پلاستیکی بود. جامدادیهای آهن ربایی آخر تکنولوژی محسوب میشد و صاحب آن یکی از خوشبخت ترین دخترهای کلاس بود.

برای نهار پلو شکری یا کُچُر میخوردیم و برای شام آش کدو! شبها ساعت 7 میخوابیدیم.

همیشه منتظر آمدن وانت کپسول بوتان یا نفت یا شیر بودیم! در تابستان وانت هندوانه ای هم به بقیه اضافه میشد.

آرزویم داشتن کتابهای مصور تن تن، پاک کنهای جور وا جور و زندگی در خانه دو طبقه بود.

سالها بعد از آن کوچه رفته بودیم. حالا دیگر وقتی به آن کوچه قدیمی برمیگردم هیچ حس آشنایی گلویم را نمیفشارد و احساس میکنم با آن دختر بچه سفید هیچ نسبتی ندارم.

------

دیروز دکوراسیون خانه ام را کلا" عوض کردم. حالا از توی هال میتوان راحت بالکن را دید. یک عدد آویز چوبی در بالکن آویزان کرده ام که با باد پاییزی به رقص می آید و آواز گوشنوازی را برایم مینوازد.

قصد دارم خانه ام را با قاب عکس و گل و شمع پر کنم. راستی در لیستم عود با بوی چوبهای جنگلی هم اضافه کرده ام بعلاوه ماگهای رنگ و وارنگ.
 از الان منتظر اضافه کردن لحاف بزرگ دست دوز به تختم هستم که دراز بکشم روی تخت و کتاب جدیدم را بخونم یا فیلمهای جدیدی که کنار خیابون خریدم ببینم...

   + ندا - ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳٩٢