بابا کاظم.

پدر مثل خودکاریست که هر چقدر باهاش بنویسی تغییری در ظاهرش ایجاد نمیکنی اما یک روز با خبر میشی که دیگه نمی نویسه.

بابام برای من نماد از خودگذشتگی و معصومیته. همیشه ترجیحاتش در اولویت آخره و بیشتر از حدی که در توانشه ساپورتیوه. بینهایت صبور و دلش مثل شیشه نازکه.

پدر من 11 ساله که همسرش را از دست داده، همسری که 13 سال قبل از فوتش هم زیاد شباهتی به آدمهای عادی نداشت و از افسردگی شدیدی رنج میبرد.

پدرم روز اول دانشگاه با من به اصفهان آمد و من را در خوابگاه ثبت نام کرد. یادمه با اتوبوس رفتیم و رختخواب هم همراهمان بود!

حدود 74 سالشه، اما بعلت کار زیاد خیلی خیلی شکسته تر از سنشه. ده سال پیش بخاطر ما به تهران مهاجرت کرده و علی رغم داشتن دو خانه در شمال کشور اینجا مستاجره و برای امرار معاشش در تهران در این سن مجبوره کار کنه.

بعد از ازدواج من، در دو سالی که خواهرم برای ادامه تحصیلش خارج از کشور بود، تنها زندگی میکرد ( البته 8 ماهش را عمه ام هم باهاش زندگی میکرد).

آرزوش خوشبختی ماست. واقعا" پدرها خیلی خیلی عزیزند و همیشه در ارتباط برقرار کردن با بچه هایشان بعد از تمامی افراد خانواده اند.

میدونم اگر روزی این موجود دوست داشتنی از زندگیم حذف بشه، دلم برای این همه  معصومیت تنگ خواهد شد. برای چرت زدنهاش موقع تماشا کردن تی وی که من با کشیدن ناخنم روی گردنش میگم:سوسک اومده روی گردنت! برای شبهایی که حتی بعد از ازدواجم میرم توی اتاقش و من روی تخت میخوابم و اون روی زمین و سر روشن بودن یا نبودن کولر با هم دعوا میکنیم. برای خوردن غذا با هم با سرعت مورچه ای غذا خوردنش. برای میوه خوردنهاش که مانند یک آبمیوه گیری، کل آب میوه ها را روی فرش میریزه. برای حساب و کتاب هر شب پولهاش و فکر کردنهاش که چرا 200 تومان از پولهام کمه. برای یادداشتهایی که به مناسبتهای مختلف برام مینویسه ( روز عقد یا تولدم ).

روز تولد امسالم در یادداشتش روز تولد من را اشتباه نوشته بود :1358/5/8 بجای 1358/5/10 الهی ....

واقعا" یکی از دلایل زندگی من پدرمه و کابوس هر روز من ترس از دست دادنشه ...

   + ندا - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳٩٢