پارک

هر روز غروب وقتی از سر کار برمی گردم از کنار پارک بزرگی میگذرم ...

دختری رو میبینم چادری که سایه آبی پشت چشمهاش کشیده و رژ لب زرشکی به لب زده ... کنار فواره بزرگ پارک نشسته و ژست گرفته ، پسر جوانی از زوایای مختلف در حال عکس گرفتن از این سوژه احتمالا" عاشقانه است ...

پیرمردها دور هم نشسته اند و در حال تعریف خاطرات دوران جوانی خود هستند و هر از گاهی آهی از اعماق وجودشان میکشند ...

دختر گزارشگر رادیو در پارک به دنبال سوژه میگردد تا مصاحبه ای برای پخش فردا صبح ترتیب دهد.(یک بار هم سوژه من بودم در مورد وقت شناسی! فکر میکردم خانم گزارشگر، دانشجو است و وقتی فردا صبح صدای خودم را در رادیو شنیدم نزدیک بود سکته کنم!!) .

پارک مملو است از دختر و پسرهای جوان که در گوش هم زمزمه میکنند، گل به دست دارند.

مملو از مادران یا مادربزرگهایی که بچه های کوچولو را برای بازی و تخلیه انرژی به پارک آورده اند و همه جا از جیغهای آنها پر است.

دانشجویانی که درس میخوانند و همه جا مملو از گل و درخت و آب و انرژی است.

در فکرم که این پارک بزرگ قدیمی پر از اولین و آخرین دیدارهاست و چقدر خوشبخت است!!

   + ندا - ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

خواب

واقعا" خواب مقوله عجیبیه ...

 بعضی وقتها خواب میبینی . دلنشین تر خوابهایی هستند که شدید واقعیند و وقتی از خواب بیدار میشی توی شکی که آیا خواب بود یا واقعیت ...

خواب کسی رو میبینی که دیگه توی زندگیت نیست و شدیدا" دلتنگش بودی ، حسش میکنی با تمام وجودت ,از ته ته دلت خوشحالی و قلبت تندتر می زنه .

شاید اگر یکی توی خواب نگاهت کنه متوجه لبخند کمرنگ گوشه لبت یا سرخی کمرنگ گونه هات بشه ...

   + ندا - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۳ خرداد ۱۳٩٠