nothing

همیشه متنفرم از کارهایی که ناتمام میگذارم ... از شیرهایی که در یخچال میگذارم و تاریخ مصرفشان تمام میشود قبل از اینکه درش را حتی باز کنم ... از دف نوازی ناتمام ... از کارشناسی ارشد ناتمام ... از لباسهای خوابی که هیچوقت نپوشیدمشان ... . 

حالت میوه گندیده ای را دارم که که گوشه ای افتاده و بی خیال به اطراف نگاه میکند ! تا اینکه کلاغی پیدا میشود و شروع به نوک زدنش میکند، تا وقتیکه تمام شود. تمامٍ تمام . 

بی هدفم و روزها به سرعت باد در گذرند ... .

   + ندا - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٧ دی ۱۳٩٠