شهر بچه گیها

بعضی وقتها ناگهانی نقب زدن به خاطرات خیلی خیلی دور از یک سفر برنامه ریزی شده مهیجتره.

رفتن به در خونه ای که توش به دنیا اومدی. کوچه ای که بچگیهات رو توش گذروندی یا مسیری که هر روز مدرسه میرفتی با اون کیفهای بزرگ پر از کتاب ...

دبیرستان قدیمی کنار دریا یا خیابانی که توش خرید میکردی . اولین باری که عاشق شدی ، عاشق پسر همسایه یا یکی از فامیل یا ... . رستورانی که اولین پیتزای عمرت رو توش خوردی !

هوای بارانی ، عطر بهار نارنج همیشه من رو یاد بچهگیهام میندازه . وقتی به این فکر میکنم که ٢٠ سال از اون روزها میگذره تعجب میکنم . وقتی آلبوم رو نگاه میکنم احساس میکنم این زمانها و این عکسها مربوط به من نیستند . همه اینها برام غریبه اند!

فراموشی حس عجیبیه . تمام احساسات مربوط به اون زمانها از ذهن پاک شده اند و انگار که مربوط به صدها سال پیش هستند... گاهی سرک کشیدن به دوران بچه گیها از هر کار دیگری مهیجتره...

   + ندا - ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ٢٩ فروردین ۱۳٩٠