سه شنبه

گاهی اوقات به اونهایی که ایمان دارند حسابی حسودیم میشه. دل شب جانمازشون رو پهن میکنند و با خدا راز و نیاز میکنند یا کلیسا میرن یا هر جور دیگه ... خلاصه خودشون رو سبک میکنند و با ایمان قویشون به اون چیزی که میخوان میرسند یا با گفتن حتما" صلاح نبود خودشون رو تسکین میدن !!

این روزها به هر دری که میزنم بسته است و باز کردنش کاری بسیار غیر ممکن به نظر میرسه . انگیزه و جسارت و اعتماد به نفسم رو از دست دادم ... دچار یک نوع کرختی و رکود خاصی شدم .

وبلاگها رو میخونم و بدون ثبت نظری میبندمشون . بسته پف بزرگی کنار دستمه و بعد از اینکه امروز دو بار به اسم leonard cohen برخورد کردم ، سعی میکنم بعضی از آهنگهاش رو دانلود کنم .

زندگی برام فقط یک وقت کشی عذاب آور شده . گذران امروز و منتظر فردا بودن . 

کاش می شد با خدا معامله کرد ، مثلا" : خدایا ١ سال از عمرم رو بگیر اما این اتفاق برام بیفته!!

   + ندا - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳۸٩