ناتینگ!

روی تخت دراز کشیدم وکتاب دن کیشوت رو ورق میزنم . نمیدونم چرا با اینکه این کتاب هیچ جاذبه ای برای من نداره اما اصرار به خوندنش دارم! هیچ وقت عادت ندارم روی صفحه ای که تا آنجا خوندم علامتی بذارم ، همیشه اون صفحه توی ذهنم میمونه و به راحتی دفعه بعد پیداش میکنم .اما این بار هر بار که شروع به خوندن یک صفحه ای میکنم بعد از چند صفحه متوجه میشم که اینها رو قبلا" خوندم و بعد از تلاش مذبوحانه ای برای پیدا کردن صفحه جدید خوابم میگیرد و این داستان ادامه دارد. مدتیه تصمیم گرفتم برم شهر کتاب و لابلای قفسه ها بلولم تا چند تا کتابی که قصد خوندنشان را دارم بخرم اما...

چشمم به عینک کوچی کنار تخت می افته و با خودم فکر میکنم وقتی یک نفر رو دوست داری تمام اشیا متعلق به او برات معنادار و دوست داشتنی میشوند، اصلا" انگار که جاندارند و تو به اونها عشق میورزی. از جوراب بوگندو بگیر تا ساعت و خاک سیگار!

اما اگر کسی رو دوست نداشته باشی و ازش دلخور باشی از تمام اشیاء متعلق به او متنفر میشوی از پیراهن بگیر تا جوراب تمیز و ...!

 

   + ندا - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

آرزو...

این روزها آرزوی من شده در دست گرفتن یک لیوان نسکافه داغ و روی بالکن نشستن و به این شهر بزرگ و شلوغ از این بالا نگاه کردن.

این روزها آرزوی من شاید یک بغل بزرگ و ساکت و گرم است که هیچ حس آشنایی توش نباشه .

این روزها آرزوی من چند ماه تنهایی زندگی کردنه ، سکوت و آرامش و فرار از این روزهای شلوغ و پر دغدغه.

آرزوی این روزهای من شاید پیاده رفتن توی این شبهای سرد با یک شال گردن بزرگ و بلند باشد.

آرزوی من یک شنای طولانی در استخر آرام و خلوته تا وقتی که دیگه نفس ادامه دادن یک طول استخر رو نداشته باشی.

آرزوی من خواندن یک کتاب عاشقانه است ، به پهنای صورتت اشک بریزی برای شخصیت اول زن داستان !

آرزوی من دیدن یک فیلم عاشقانه بلنده که عاشق شخصیت مرد مغرور و جذاب داستان بشم ...

آرزوی من یک کم آرامشه...

   + ندا - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱ بهمن ۱۳۸٩