سکینه خاتون !

اگر من صد سال پیش متولد شده بودم شاید اسمم سکینه بود یا شاید سکینه خاتون ! در ١۵ سالگی ازدواج میکردم . در خوشبینانه ترین حالت با یک مردی که دو برابر من سن داشت و من زن دوم بودم ! بعد از من یک زن دیگر هم می گرفت . حیاط بزرگی بود با چند خانه مجزا دور حیاط . یکیش مال من بود . صبح به صبح خودم از حیاط گلهای رز سرخ میکندم و در گلدانهای بلوری خانه میگذاشتم . روی میزهایی که پشت پرده های توری ، زیر نور آفتاب چیدمشون . زیر نور آفتاب زیور آلات و دامن رنگی رنگیم برق میزنند . موهایم مشکی ، فرق وسط و ابروهای پیوسته ای دارم ! در تابستان مربای آلبالو و توت فرنگی ، خیار شور میذاشتم و در پاییز ترشی و شور . در زمستان میلهای بافتنی رو به دست میگرفتم و به کامواهای رنگی فرم میدادم . همه به رنگهای شاد . بساط کرسی و چای و قلیان و انار دان کرده ! برعکس دو زن دیگر من سواد دارم و اندک شعوری ! شوهر سبیل کلفتم شب میاد خونه و من با نگاههای گیج سعی در برطرف کردن نیازهاش و فراهم کردن آسایشش دارم .از کارهای من کلا" سر در نمیآورد . شب زود خونه من رو ترک میکنه و میره خونه خانم اول !

تند میروم در اتاقی که ته راهرو برای خودم دور از چشم اعضای خونه مبله کردم . هر شب لیلی و مجنون میخوانم . گرامافونی دارم و صفحه هایی که خیاط وقتی عید میاد برامون لباس بدوزه برام دزدکی میاره . بومی هم دارم که روش نقاشی میکنم . شوهر سبیل کلفتم را کشیده ام با لبخندی به پهنای تمام صورتش به پهنای تمام هراس من از او ، وقتی که فهمیدم بچه دار نمیشوم . هر سه زن بچه دار نمیشوند و او به فکر زن چهارم و پنجم است .

شاید یک روز فرار کنم ! یادم باشد بافتنیها و تابلویم را با خودم ببرم.

فرار ؛ آرزویی است محال که هرشب با به یادآوردنش لبخند به لب میخوابم .

   + ندا - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٧ آبان ۱۳۸۸