وبلاگ نویسی

یک روز یک صفحه باز میکنیم ، یک اسم میذاریم روش ، یا از میوه ها مثل خربزه یا صیفیجات مثل کدو ... از رنگها مثل سیاه ، قرمز یا همین نارنجی خودمان . از اعضای بدن مثل قلب یا مثانه و ... . از انواع بیماریها مثل روانپریشی یا سکته و ... . از حیوانها مثل سنجاب و انواع مگس و ... . از ترشیجات یا شغلها ... . از انواع آی سی و ترانزیستور و چه میدونم هر چی که به نظر جلب توجه کنه !!

بعد شروع میکنیم از یک موضوع خاص نوشتن ادبی ، هنری ، پزشکی ، مهندسی و یا خاطرات . بعضیها چنان قلمبه مینویسند که کسی نفهمد چه میگویند این یعنی روشنفکری ! بعضیها هم سیاسی مینویسند و وبلاگشان تخته میشود . آخه آزادی بیان هم حدی دارد برادر جان! بعضیها هم از سفرهایشان مینویسند اینها هم در دسته روشنفکران طبقه بندی میشوند! بعضی هم چنان بی ادبانه مطالبی مینویسند که در حالیکه نفست بند آمده به سرعت اون صفحه رو باید ببندی!

قالب وبلاگ هم که حکایتی دارد بس طولانی . بعد از هر مطلبی هم که منتشر میکنی منتظر میمانی تا ببینی کی چی میگه و از نظرات بقیه مطلع میشوی اما اینجا گاهی اوقات مشکلی پیش می آد و اون هم وقتیه که بعضیها با نظرات بعضیها مخالف باشند و بخش نظرات وبلاگت میشه صحنه درگیری و البته که تو باید این وسط مسئولیت بپذیری و صلح برقرار کنی.

یکی از ویژگیهای جالب وبلاگ نویسی پیدا کردن دوستهای مجازیست . با وجود اینکه ندیدمشون ولی هر کدوم از دوستهام چهره ای رو در ذهنم تداعی میکنند یکی بلند و لاغر . یکی یک کم خپل . یکی زیبا .یکی باکلاس و ... .

در مورد لینک کردن وبلاگهای دیگران هم یا میتونی به شدت به تبادل لینک اعتقاد داشته باشی یا مثل من صرفا" هر وبلاگی که خوشت اومده رو لینک کنی.

در ضمن من هر روزی که فرصتی رو به خوندن وبلاگ دوستهام اختصاص میدم یک سری به همشون میزنم چه آپ شده باشه چه نه . خلاصه این هم یک نوع احوالپرسیه!!

در هر صورت وبلاگ من جزو یکی از داراییهایی در آمده که به شدت دوستش دارم و معتقدم دوستهای خیلی خوبی هم پیدا کردم. تولدت مبارک نارنجی!!

 

   + ندا - ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

تولد ندا

روز تولدت روز خاصیه؟ برای خودت؟ برای خانواده ات؟

صبح با نیش یک پشه بیدار شدم . توی تخت میغلتم . هنوز ١۵ دقیقه وقت دارم با خودم کلنجار برم تا بیدار بیدار شم!

بابام برای صبحانه دو عدد شیرینی گذاشته کنار . نصف قرص تیروییدم رو از یک ظرف خوشگل در میارم و با آب میخورم . بابام با تعجب نگاهم میکنه و میگه آخه اینها رو چرا توی این ظرف ریختی . من دیدم شیرینه با چای دیروز خوردم!!

همکارم برام شیرینی کشمشی خریده . از اون قدیمیهاش . از خیابان آذربایجان . آخه خودش هم دوست داره.

کادو از همکارهام ، بابام و خواهرم و یک دنیا کادو از کوچی و یک شام شاعرانه در شمعدان! گل از روابط عمومی شرکت .

و روز تمام شد . یک سال دیگه دوباره روز تولدم میشه . اما راستی چه فرقی با روزهای دیگه داره برای خودمون .باور کنید نه آسمون آبی تر بود . نه روزش خنک تر . نه شبش پر ستاره تر ! روز تولد فقط فرصتیه برای دیگران که بهمون بگن براشون مهمیم ؟

اصلا" چی من رو شاد میکنه ؟! یک گردنبند سنگ یا یک آلبوم ترانه های قدیمی یا عینک آفتابی ؟

 

   + ندا - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٠ امرداد ۱۳۸۸