اغواگری

یک روز به خودت می آی و میبینی صبحها زودتر از خواب بیدار میشی و شب قبل به لباس فردات فکر میکنی. آراسته تر میری بیرون و همکارهات با گوشه و کنایه به شیک پوشیهای اخیرت اشاره میکنند . نه اینکه جلف باشه صرفا" شیکتر .

یک روز به خودت می آی و میبینی نگاه همکارت همون که گاهی وقتی همه حواسشون نبود زیر چشمی بهش نگاه سریعی می انداختی روت سنگینی میکنه . به روی خودت نمی آری اما تندتر شدن ضربان قلبت رو بعد از سالها دوباره تجربه میکنی . موقع حرفهای کاری لبخندی روی لبهات مینشونی .

یک روز به خودت می آی و میبنی روی بازوت یک کلامه ژاپنی رو خالکوبی کردی و به موهات مهره های رنگی بافتی . دیگه سر کار پاشنه بلند میپوشی .

برنامه های ورزشیت رو فشرده تر کردی ، مرتب آرایشگاه میری . شادی و زندگی رو تماما" تجربه میکنی .

پیشرفت که کنه : قهوه و موسیقی سنتی و کافه و ... هم  اضافه میشه . به مدت محدود شاید با شخص سوم .

در همین روزها اما همسرت نمیدونم یا اون هم به شیوه خودش حس جدیدی رو تجربه میکنه یا عادیه مثل چند وقت زندگی مشترکتون .

این حسیه که در همه غوغا میکنه . نیاز به تایید شدن و مورد توجه قرار گرفتن اما اینبار نه از جنبه موفقیت و شغل و ... صرفا" از جانب جنس مخالف و تجربه یک حس که خیلی وقته دیگه تجربه اش نکردی ! اغواگری وسوسه انگیز .

 

   + ندا - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳۸۸

حال و هوای این روزها

از سیاست بیزارم . همیشه بودم . فکر کردم : به . عجب بالغ شدم! در بحثهای سیاسی شرکت میکنم . در محل کار. منزل . میهمانی .

در کجای دنیا مردم عادی اینهمه از سیاست حرف میزنند و چنین دغدغه هایی دارند.

احساس میکنم یک چیزی شکسته ، یک چیزی از بین رفته ، شوک وارد شده به این راحتیها از بین نمیره.

مطمئنا" عادت میکنیم اما فکر نمیکنم آروم بشیم. یادمون میمونه !!

پناه میبرم به فیلم و کتاب و موسیقی . در میهمانیها گوش هم نمیدهم . فکرم جای دیگریست .

در وبلاگی خوندم احساس میکنم ...اند به شناسنامه ام . باور کنید احساس منم همینه.

منتظرم فکرم آزاد شود تا بنویسم . از هر چیز غیر از سیاست ...

   + ندا - ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳۸۸