پست انتخاباتی!

این روزها خیلی سرم شلوغه . کوچی سورپرایزم کرده و یک روز که توی شرکت بودم پیک آمد و دو تا بلیط مشهد و رزرو هتل رو داد دستم قلب ( میخواستم آیکن بوس بذارم گفتم زشته جلوی جمع ! بی حیایی میشه! ) برای رفت یک کوپه قطار و برگشت هواپیما . در شرکت هم که پروژه ها بدجور پیچیده و گره خورده و از صبح تا غروب در حال دویدن و داد زدن و بلانسبت پاچه همکاران محترم رو گرفتن هستیم!

اما گفتم حیفه در انتخابات پست انتخاباتی نداشته باشم مخصوصا" که در حال تبلیغ کاندید مورد نظرم هم هستم! از اونجایی که من و کوچی در هییییییچ دقیقا" هییییچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم در دو جبهه مخالف هم در حال تبلیغ بین دوستان و آشنایان هستیم!!

شور و شوق و هیجان همه جا روگرفته : دقیقا" خواست اون بالا بالاییها. یک دولت حق مسلممون رو میگیره و اون یکی پس میده و این جریان ادامه داره ...

دیروز در یک اداره دولتی بودم. صحبت انتخابات شد . ریشیها میگفتند در انتخابات شرکت نمیکنند تا نشان بدهند نظام رو قبول ندارند و افراد فرهیخته ای مثل من از موسوی دفاع میکردند! من میگم بابا من از وقتی به دنیا اومدم انقلاب شده بود . الان سی ساله شما میگید نظام رو قبول ندارید و ناراحت و ناراضی هستید و هی غر میزنید . ریش میذارید که از مزایای نظام استفاده کنید . دم در ادارات میزنید ورود با مقنعه! آستین بلند و ... ساعت نماز از بازوهاتون آب میچکه و دمپایی روی زمین میکشید حالا میگید رای نمیدید؟ من اما ظاهرم رو در حد قوانین کشور و نه بیشتر حفظ میکنم و  در گزینش ادارات رد میشم اما در انتخابات شرکت میکنم !! چون کشورم و از همه مهمتر زندگیم و زندگی اطرافیانم رو دوست دارم. حالا شما بگید از قبل انتخاب شده و اینها بی فایده است . من اما شرکت میکنم.وقت تمام( این آیکن هم یعنی وقت تمام، حدس میزنم شما هم مثل من متوجه نشید!)

پست پس از انتخاباتی : متاسفم .

پرده اول : روز انتخابات من و کوچی از فرودگاه رای دادیم و نزدیک بود از پرواز جا بمونیم . هواپیما نزدیک باند منتظر ما و یک زن و مرد جوان دیگه بود !

پرده دوم : گ ا ر د ویژه ریخته توی کوچه ما و شیشه تمام ماشینها رو شکوند ، از پنجره نگاه میکنم ببینم چه خبره !؟ یکیشون من رو میبینه و با آجر میزنه به پنجره آشپزخونه و خرده شیشه و آجر پشت سر من که میدوم در پروازند . خرده شیشه ها در خونمون و تا هال دنبالم میکنند!! پس از سه روز هنوز در خونه ما شبها زیر نور لامپ شیشه ها برق میزنند .  

   + ندا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

...

بعضی وقتها شتیدن یک اسم آدم رو به گذشته میبره . تمام خاطراتی که فکر میکنی به خاطره تبدیل شده ، یکی یکی به یادت میاد و دوباره همون احساساتی که اون زمان تجربه کردی بهت هجوم میارند و شناورت میکنند توی زمان و مکان. بعضی مسائلی که فکر میکنی دیگه اهمیت ندارند با بیرحمی تمام خودشون رو به رخت میکشند و تو تعجب میکنی که چقدر هنوز قویند و چطور هنوز میتونند مثل همون روزهای اول تو رو دچار احساسات  چه غم و چه شادی کنند.

تعجب میکنم از اینکه هنوز هستند و من چه ساده لوحانه فکر میکردم دستخوش گذر زمان شده اند.

حدود دو ماه پیش با دیدن اسمی در اینترنت یاد دوران دانشجویی و بی خیالی اون دوران افتادم . از اینکه اینقدر عوض شدیم و دیگه از هم خبر نداریم در حالیکه این همه خاطره هنوز هست حسی شبیه غم بهم دست داد . میدونید اون خاطره ها مخصوص اون دورانند و ما دیگه همون بازیگرها نیستیم . هر دو عوض شدیم و حتی اگر یک روزی همدیگر رو توی خیابون ببینیم شاید سلام و احوالپرسی کنیم و با یاد اون روزها لبخندی بزنیم با یاد روزهای آفتابی و شادش... شاید هم خودمون رو به ندیدن بزنیم و چند شبی رو با یاد اون روزها به خواب بریم و دیگر هیچ .

اما دیروز دوباره اسمی باز در همین اینترنت دیدم که واقعا" دلم گرفت . میدونید من همیشه سعی میکنم هر کاری برای دوستهام انجام بدم تا توی دلشون حسرتی یا غمی نداشته باشند. دوست من همیشه میتونه روی من حساب کنه و البته این را هم بگم که تعداد دوستهام زیاد هم نیست. خوب بنابراین شاید توقع من هم از اون بالا بره. حداقلش اینه که درک بشم. یادمه در بدترین شرایط ممکن به این دوست زنگ زدم و فقط درددل کردم ، اما این دوست حتی دیگه به من زنگ هم نزد!! در صورتیکه میتونست مشکل من رو حل کنه و میانجی بین من و اون بشه تا من دچار تنهایی مطلق نشم. منظورم از تنهایی مطلق واقعا" تنهایی مطلقه ... جالبه که اسمش رو هم فراموش کرده بودم و همش میگفتم این اسم چقدر آشناست . در صورتیکه این دوست با بی توجهیش ۶ ماه زندگی من رو مملو از تنهایی و غم کرد!!

دیشب کتاب بادبادک باز رو میخوندم جمله ای در همین مورد نوشته بود که یادم نمیاد !

جالبه سال ٨٨ یا شاید ٣٠ سالگی داره از راههای مختلف من رو به تک تک سالهای عمرم میکشونه . سرکی میکشم ، بعضیهاش مثل قهوه تلخی میمونه که در انتها آرامش بهم میده و بعضیهاش به شدت آفتابی و نارنجی یا تیره و تار ...

   + ندا - ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; ٤ خرداد ۱۳۸۸