مرگ

در هواپیما روی صندلی ردیف ١٧ نشسته ام که ناگهان تکانهای عجیب و صداهای عجیبتر شروع میشود . خلبان زاویه بالها را مرتب عوض می کند و یک بال هواپیما به زمین نزدیک میشود و لحظه دیگر بال دیگر به زمین نزدیک میشود . درهای محفظه های بالای سرمان باز میشود و وسایل بیرون میریزند ...

در فکرم که چقدر مرگ به ما نزدیک است . همیشه فکر میکردم تا پیر نشوم نمی میرم . مثل هزاران آدم دیگری که در جوانی مرده اند . حتی در همین پروازهای داخلی ....

اگر بمیرم پیمانکارانی دارم که صورت وضعیتشان را به حسابداری نفرستاده ام و پولشان مشکوک الوصول میشود .

اگر بمیرم هیچ وقت به پدرم نگفته ام که چقدر دوستش دارم ، در حالیکه به خواهرم و کوچی روزی صد بار یاد آوری میکنم که دوستشان دارم .

اگر بمیرم هنوز کسانی توی زندگیم هستند که نبخشیدمشان و من دوست ندارم هنگام مرگ در وجودم بغض و کینه باشد .

اگر بمیرم هنوز کاملا" به بزرگی خدا اعتقاد پیدا نکرده ام و دوست دارم هنگام مرگ وجودم پر از عشق به او باشد .

اگر بمیرم در لپ تاپ شرکت پر از فایلهای شرکت خودم است و من دوست ندارم بعد از مرگم کسی دچار سوتفاهم شود چون دیگر نیستم تا توضیح بدهم . 

اگر بمیرم پس به کی بگویم که من کلاس چهارم دبستان مداد نوکی همکلاسیم (صبا) رو دزدیدم ... آخه خیلی قشنگ بود ... قرمز بود و روش یک آدمک کوچک داشت ...

 

   + ندا - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۳ بهمن ۱۳۸۸