روز شانس

اگر بدونید امروز چی شده سوال آخه نمیدونید که...نمیشه به همین راحتی بگم که ...

امروز...امرووووووووووووووووز صبح رفتم mail ام رو چک کنم ،میدونید چه خبر بود؟ مژه

از یک شرکت مخابراتی خیلی خیلی مهم که اصل و نصبش هم از سوئد هستش (فهمیدینها)دعوت به مصاحبه برای سه شنبه بعد از ظهر...واییییییییییییییییییی اون هم برای technical marketing  پر از ماموریتهای خارجی و اعتبار و ...خدایا یعنی میشه؟ اگر کوچی بفهمه زبونم لال پس میفته. اولین کاری که کردم وقت از آرایشگاه برای سروسامان دادن ابروهای پاچه بزی...

حالا دومیش... امروز...امرووووووووووووووووووز از بانکی که اقدام کرده بودم(توجه کنید فعلش مفرده)برای وام ازدواج زنگ زدند و گفتند فردا صبح بیائید پولتان را بگیرید.

پ.ن:وقتی از خوشحالی زنگ زدم به کوچی گفتم نه تنها خوشحال نشد(تو دلش شدها از صداش معلوم بود) سر من کلی غر زد که تو تمام تصمیمها رو تنهایی می گیری و ...ناراحت ولی من دیگه عادت دارم که از من تشکر نمی کنه و همیشه ناراضیه. من ناراحت نمی شم آخه باز صفات مثبتش بیشتره، اینو هر وقت از دستش ناراحتم مامانش میگه!!هر چی باشه چهارتا پیراهن بیشتر پاره کرده!

پ.ن:خدایا امروز توجهت به من بودها.بیا کاملش کن من مصاحبه قبول شم.تعجب (این آیکن برای تعجب خداست:عجب بنده پرتوقعی)

 

   + ندا - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ٢۸ مهر ۱۳۸٧

خواهر شوهر!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ندا - ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ٢٧ مهر ۱۳۸٧

مادر

دیگه وقتشه یک پست رو به مادرم اختصاص بدم.

به سراغ من اگر می آئید

نرم و آهسته بیائید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.(نوشته سنگش).

 

باز نتونستم چیزی بنویسم... 

   + ندا - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ٢۱ مهر ۱۳۸٧

شکرانه

چند روز پیش آرزو کرده بودم برم سینما، دو بار رفتم:

1.فیلمش اینقدر نچسب بود که من در تمام مدت فیلم حواسم به پفکی بود که داشتم نوش جان می کردم.

2.فیلمش خیلی خوب بود اما بردن تنقلات به سالن ممنوع بود!

بنابراین ترکیب این دو می شه برآورده شدن آرزوی من سوال 

اما نکته مهم اینه که هر دو بار دست کوچی در دستم بود قلب

خدایا شکرت که هنوز وقتی دستم رو می گیره دلم قیلی ویلی میره ،هنوز وقتی میخنده ضعف می کنم،همیشه منتظر دیدن دوباره اش هستم،وقتی ازم تعریف میکنه غرق خوشحالی میشم،همیشه به یادشم. این حس رو هیچوقت ازم نگیر...

   + ندا - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱٧ مهر ۱۳۸٧

روزمرگی

ساعت 7.5 :زنگ ساعت .

ساعت 8 :حرکت به سمت شرکت.

ساعت 12: نهار

ساعت 16:حرکت به سمت منزل بابا!

ساعت 16:30 :پیاده روی به اندازه سوزاندن حداقل 150 کالری .

ساعت 17:15 :حمام!

ساعت 19:سینما یا دندانپزشکی یا کلاس دف یا کتاب جدید و...

ساعت22تا23: لالا(خونه بابا یا خونه بابای کوچی).

تمام...

خدایا ناشکری نمی کنم،تقصیر هیچکس هم نیست ؛فردا یک چیزی نذاری تو کاسمون گرفتارمون کنی از صبح تا شب بریم دنبال بدبیاری،اصلا" میدونی من همینطوری راضی راضیم مژه

 

   + ندا - ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳۸٧

بدبختی

در ادامه مطلبی که تحت عنوان خوشبختی نوشته بودم:

من شرکتی رو که توش کار می کنم رو اصلا" دوست ندارم، دوست داشتم در یک شرکت بزرگ که پر از آموزش و ماموریتهای خارجی باشه کار کنم.

من در زندگیم هیچوقت نتونستم به بابام تکیه کنم و همه کارهام به دوش خودم بوده.

خواهرم همیشه از من توقع داره یک کاری براش انجام بدم، حتی این شغلی رو هم که داره من براش جور کردم.

همسرم اصلا" به خواسته های من توجه نداره و هرگز حاضر نیست کاری رو که فکر می کنه اشتباهه به خاطر من انجام بده، حتی اگر ضررش خیلی ناچیز باشه!

شنا و دف اصلا" نمی تونند دل گرفته منو باز کنند...

چیزهای زیادی هستند توی این دنیا که دوست دارم داشته باشمشون ،اما توانایی خریدشون رو ندارم.

من بدبختم؟

واقعا" خدا رحم کنه من همون آدم چند روز پیشم با همون موقعیتها اما احساساتم تا این حد متغیر. واقعا" احساس پوچی می کنم تعجب

 

   + ندا - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٧

14 مهر

امروز تولد کوچیه.

دیشب رفتیم براش کادو عطر خریدم.شام هم رفتیم تاج محل ویک غذای تند تند زدیم به رگ!! واقعا" خوش گذشت.از صبح هم هی بهش می گم تولدت مبارک،کلافه شده کوچی جون من.

کوچی گلم تولدت مبارک.با تولدت و حضورت به زندگیم روح دادی و واقعا" دلیل خیلی از خوشحالیهام و ناراحتیهام تو شدی.شاید باورت نشه ولی خدا هم شاهده از خودم بیشتر دوستت دارم.امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی...ماچ

   + ندا - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸٧

به بهانه ماه مهر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ندا - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳۸٧

عدالت ...

دیروز مراسم سالگرد یکی از اقوام کوچی بود. ما هم شرکت کردیم.

نمی تونم غم عظیمی که توی دل همسر آن مرحوم بود را براتون شرح بدم. پارسال وقتی رفته همسرش رو برای سحری بیدار کنه دیده همسرش دیگه بیدار نخواهد شد ،اون هم وقتی خودش 7 ماهه باردار بوده ...

در حالی که بچه اش توی شکمش بوده همسرش رو به خاک سپرده.در مراسم سالگرد می تونستم دلشکستگی عمیقش رو احساس کنم،بچه چند ماهه اش توی بغلش خوابیده بود و مردم با دلسوزی بهش نگاه می کردن و خدا رو شکر می کردن که این اتفاق برای خودشون نیفتاده .اسم پسرش رو هم به یاد همسر مرحومش گذاشته بود امیر حسین . و من در تمام مراسم فکر می کردم تاوان کدوم گناه می تونه به این سنگینی باشه ؟پس مهربونی خدا کجاست؟چطوری تونسته اشکهای این بنده دلشکسته اش رو تحمل کنه؟من که نمی فهمم و اگر بیشتر ادامه بدم ...افسوس

 

   + ندا - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳۸٧

خوشبختی

من یک مهندس برق هستم.مدیر یک قسمت بزرگ در یک شرکت خصوصی.چند نفر کارمند دارم که همشون کارشناسند.

من یک پدر صبور و فوق العاده مهربون دارم.فوق العاده قابل انعطاف و امروزی.

من یک خواهر خوشگل دارم که اون هم کارشناسه و کارمنده.

و از همه مهمتر من عاشقم ؛اون هم عاشق همسرم.نه اینکه اول ازدواج کنم و بعد عاشق شم، اول عاشق شدم و بعد باهاش ازدواج کردم.عاشق چشمهای خیلی خیلی مهربونش،مژه های بلندش، موهای مشکیش ، طپش قلبش و...

رشته ورزشیم شنا و ساز مورد علاقه ام دف که هر دو رو به صورت جدی دنبال می کنم.

من سرپرستی یک دختر رو که روز و ماه تولدش مثل خودمه به عهده دارم.

من صورت زیبایی دارم و چشمی که براحتی پر از اشک می شه.

از نظر مالی تا حد معقولی در رفاهم.

من خوشبختم؟

   + ندا - ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٧

به یاد یک دوست

ندا:دوست جون ،اینقدر دوست داشتم یک حیوون داشتم.

لینا:پرنده خیلی خوبه!   ندا:نه ،پرنده ها حس ندارند!

لینا:سگ خیلی مهربونه!  ندا:من از سگ می ترسم!

لینا:گربه چطور؟   ندا:از گربه هم می ترسم،چنگول می کشه!!!!

لینا:به نظر من بهتره یک قوطی کبریت بگیری  ، یک مورچه بیندازی توش،هر روز یک قند هم بندازی بغلش!!!!!!!

آخ ؛دوست جون دلم برات تنگ شده .

 یاد ماموریت زنجان بخیر.شقایق هااااااااااااااااااا

یاد ماموریت اردبیل بخیر .هر روز آب گرم.قایق سواری و ...

   + ندا - ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ٧ مهر ۱۳۸٧

آشتی

دیشب رفتم خونه کوچی!!! مامان و باباش مسافرت بودن و با برادرش تنها بود.

آشتی کردیم بغل شام خوردیم و فیلم تماشا کردیم ...

صبح هم من را رسوند شرکت و رفت سر کار.در ضمن برای خودم موبایل خریدم و برای کوچی قاب موبایل!!!

 راستشو بگم؟ دلم سینما می خواد ، فیلمی که  چند روز تمام ذهنم رو مشغول کنه ، فیلمی که حین تماشاش بسته پفکم رو باز کنم و تا به خودم بیام ببینم دیگه توش چیزی نمونده.فیلمی که تمام صورتم پر از اشک بشه .... دست کوچی تو دستم...

دلم پیاده روی می خواد ،اینقدر راه برم که از پا بیفتم ، بشینم روی زمین و نای بلند شدن نداشته باشم، چشمهام رو ببندم و از خستگی نتونم به چیزی فکر کنم ...کوچی هم کنارم روی زمین ولو شده...

دلم آشپزی می خواد ، اینقدر وقت بذارم و مثل همیشه خسته بشم که فقط وقت یک دوش عجله ای داشته باشم که هنوز بوی پیاز داغ بدم ، میز بچینم و شمعی و شام دو نفره ای ، که لذت من از اون غذا دیدن شام خوردن کوچی با عجله بسیار زیاده و ایرادهای همیشگیش که اونها هم برام شییرینند...

باید از این بی حوصلگی در بیام و دوباره به رابطمون مثل قبلها روح بدم ... 

 

   + ندا - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳۸٧

5 مهر

دیروز 5 مهر بود.روز آشنایی من و کوچی.

اما من و کوچی هر کدوم تنها توی خونه های جدا از هم نشسته بودیم و با هم قهر.خیلی دوست داشتم آشتی بودیم و با هم شام می رفتیم بیرون (پارسال رفتیم اردک آبی)، اما واقعا" انرژیش رو نداشتم این مریضی حسابی خسته ام کرده. امسال آشناییمون 3 ساله شده (5 مهر 1384) و هنوز بچه گیهای خودشو داره .

یک شعر :

امشب که یاد من نیستی بگذار برایت ترا نه ای بخوانم از آدمکی برفی،که در حسرت آب شد و تو چشمهای خیسش را به آستین پیراهنت دوختی.

 

   + ندا - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ٦ مهر ۱۳۸٧