اندر احوالات تفکر زیاد...

خوب که فکر میکنم میگم ١۶ سال درس خوندی، زحمت کشیدی مسائل میدان و امواج و الکترونیک و مخابرات ١و٢ را حل کردی که چی بشه؟الان به شغلت که مرتبط هم هست ربطی داره؟ تازه وقتی میخواهی بری ماموریت یا اضافه کار بمونی یا روز تعطیل کارت رو پیگیری کنی باید غرغرهای همسرت رو هم تحمل کنی.

اصلا" ازدواج کردی که چی بشه؟ نمیشد با همسرت دوست باشی و در خوشیها کنار هم باشید و در ناخوشیها هر کسی با خودش باشه؟ که الان اینقدر در کار هم دخالت نکنید و هر کسی حریم شخصی خودش رو داشته باشه؟ که اینقدر مجبور نباشی برای شرکت خودت و اضافه کاری و تلفنهای کاری روز تعطیل پنهانکاری کنی؟

اصلا" برای چی اینقدر کارت برات مهمه؟ چرا شرکت زدی و اینقدر جدی دنبالش میکنی؟ نمیشد معلم آموزش پرورش میشدی؟ تابستانها تعطیل بودی و ٣ روز هفته میرفتی سرکار و با تدریس خصوصی ٢ روز هفته پول میزدی به جیب؟هی حرص بخور این پروژه عقبه اون یکی پول لازم داره ،آخرش یهو برو یک شرکت دیگه و اینهمه حرص و احساس مسئولیت هیچ!!

چرا برای جهیزیه باید یخچال ساید بای ساید و مبل فلان و ماشین ظرفشویی بهمان بخری و اینقدر برای چندین میلیون تومانی که صرف خرید جهیزیه میشه حساب و کتاب کنی؟

چرا باید زبان یاد بگیری و رژیم بگیری و ورزش کنی و دف بزنی که وقتی میری خونه همیشه وقت کم میاری و آخر شب خسته و کوفته میخوابی و نای حرف زدن نداری.شب به شب ماسک بزنی به صورتت. بابت هر چروک و هر گرم اضافه وزن حرص بخوری.همین دف آخرش چی بشه؟با این وقتی که میذاری گیرم بعد از ۵٠ سال یاد گرفتی که چی بشه؟

همش به کوچی میگی بریم کیف فلان مارک بخریم عینک آفتابی و عطر این مارکی باشه. ماشینمون رو مدل بالاتر کنیم . که چی؟ که همه بگن فلانی همیشه مارک میپوشه؟؟؟

یک نفر رو گرفتی تحت حمایتت ، ماه به ماه براش پول میفرستی که بگی ببین خدایا من آدم خوبی هستم!! تازه توی وبلاگت هم مینویسی که همه بفهمند؟ ارزش داره؟

هی برو مسافرت خارج از کشور. هی کتاب بخون. هی برو سینما . یعنی روشنفکری؟!!

اصلا" هدف داری توی زندگیت؟ به چی و کجا میخوای برسی؟

همین وبلاگ !! مینویسی که چی بشه ؟ مگر دفتر خاطرات چشه؟

   + ندا - ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

ایام نقاهت!

یکشنبه احساس میکنم گلویم یک مقدارکی درد میکند برای خودم آنتی بیوتیکی تجویز میکنم و ساعتم را تنظیم!

دوشنبه گلودردم بدتر میشود و بعد از کار مستقیم به سمت تخت و لالا!

سه شنبه صبح تعطیل تمام خانه را مرتب میکنم و جارو و خاکگیری و آشپزی و ...

چهارشنبه ساعت ۴ صبح از شدت سردرد بیدار میشوم و راهی بیمارستان...

 آزاد ویزیت میشوم میفهمیم که ویروس موذیی وارد بدنم شده و تا جمعه اوضاع به همین منواله . داروخانه هم با بیمه تامین* اجتماعی قرارداد نداشت و هزینه دارو را هم آزاد پرداخت کردم به سمت خانه در حرکتم و در دلم فکر میکنم : عجب بیمه مفیدی! وقتی بازنشست هم بشوی هزار جور بازی در می آورند که بیمه بازنشستگی را هم ندهند و من مبلغ تقریبا" قابل توجهی را هر ماه بابت بیمه پرداخت میکنم!!

و من متنفر از اینکه ۴ روز را در خانه بدون انجام دادن کار مفیدی بگذرانم ( عادت گند من که همیشه عجله دارم و احساس میکنم عقبم ، حالا از کی و از چی نمیدونم ) اول سری به کتابهایم میزنم و در ادامه فکر بکری به سرم میزند: 

مگر نه اینکه در خانه کوچی اینها!!! همه مریض بودند؟ پس این ویروس از آنجا آمده و آنها هم قبلا" گرفته اند و دیگر نمیگیرند در نتیجه پنجشنبه شام آنها را خونه خودمون دعوت میکنم ، تقلا و تکاپویی در خانه راه انداخته ایم که بیا و ببین ... باقلی پلو با ماهیچه ، لازانیا ، جوجه و برگ و سوپ و سالاد و دسر ...تازه کیک را هم خودمان میپزیم!!

من با صدای کلفت و دو رگه میزبان هستم و به همه واقعا" خوش میگذرد و از همه بیشتر پدرم راضی و خوشحال است . الهی!!!

شنبه صبح محل کار:

وای وقتی مهمون داری خودت غذا میپزی؟    فامیل شوهرت رو چرا دعوت کردی؟

وقتی من مریضم شوهرم چنین و چنان میکند و ...

خانم کارمند که دیگه کار خونه نمیکنه..... شوهرم جرات نداره روی حرف من حرف بزنه.... و ....

و من در این فکرم که انگار زندگی صحنه جنگ یا قدرت نمائی شده و چه چیزهایی متاسفانه برای قشر تحصیل کرده و کارمند ما ارزش شده و تا میخواهم توضیح بدهم که من اصلا" اینطور فکر نمیکنم : حالا اولشه .خودت میفهمی ...

برای من نگاه پرغرور کوچی جون جلوی خانواده اش یک دنیا ارزش داره . همین که دلش یک لحظه شاد شده و خوشحالیش رو پنهان نمیکنه ارزشش برای من بیشتر از خیلی چیزهای دیگه است.

.

.

.

.

.

پ.ن١:دیشب با خواهرهای کوچی فال میگرفتیم که هر کسی توی زندگی خانوادگیش چه جوریه؟!!! خواهر اولی:مرد ذلیل . خواهر دومی:یه چیزهایی تو مایه های اولی بود یادم نیست .خواهر سومی: منت کش و من : عاشق پیشه . سه تاییشون به من چپ چپ نگاه میکردند!!

پ.ن2: حالا اینجا رو داشته باشید . مشکل اساسی من با کوچی .سه شنبه باید ماموریت برم اردبیل ،چه جوری به کوچی بگم؟!برام دعا کنید!!!!!!!

   + ندا - ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

آرزوها

واقعا" وبلاگ نویسی کار سختیه و من نمیدونم چی باید بنویسم برای همین دیر به دیر آپ میکنم چون خواننده ها از قشرهای مختلف هستند و آدم نمیدونه از خودش بنویسه یا مسائل جامعه . من شخصا" تصمیم گرفتم مسائل شخصیم رو تعمیم بدم به کل و در پایان نتیجه گیری کنم!

امروز دوست دارم آرزوهام رو اینجا بنویسم تا ببینم کی برآورده میشوند و اصلا" برآورده میشوند یا آرزو میمونند یا اهمیتشون تنها در این برهه زمانیه!!

اول اینکه زودتر من و کوچی بریم خونه خودمون( اجاره ای نباشه!) و این همه کاسه و کوزه و ماگ و عکس و چیزهایی که هر جا رفتیم برای یادگاری خریدیم ،بذاریم توی خونمون!

دوم اینکه من زودتر در یک شرکت خارجی کار پیدا کنم .

سوم اینکه شرکت خودم زودتر از آب و گل دربیاد( با مخالفت کوچی و البته اطلاعش ثبتش کردم و دارم براش رتبه میگیرم!).

چهارم اینکه خواهرم خوشبخت باشه.

پنجم اینکه به مرحله کنسرت نوازی دف برسم!

ششم اینکه عضو ثابت یک موسسه خیریه بشم.

هفتم اینکه هر سال با کوچی عزیزم به یک مسافرت خارج از کشور بریم!

و هشتم اینکه همه خانواده ام و دوستام سالم و شاد باشند!

پ.ن١: آرزوهام به ترتیب اولویت نیستند.

پ.ن٢: این مطلب رو بیشتر از این جهت نوشتم که بگم آدم واقعا" به امید زنده است و کم یا زیاد هممون آرزوهامون مثل هم هستند. همه دنبال آرامش و آسایش هستیم . پس بیاییم انرژی اضافی برای مسائل پیش پا افتاده نذاریم و خودمون و اطرافیانمون رو بیخود ناراحت و دلشکسته نکنیم . همین آرزوها و مسائلی که یک روزی برامون مهمه فردا برامون بی اهمیت میشه و آن چیزی که باقی میمونه انسانیت و محبت و مهربونیه. بابا همین مساله ای که امروز تو رو عصبانی کرده و به خاطرش با عزیزت ، همکارت و پدر و مادرت بد رفتاری میکنی ، فردا خاطره میشه و شاید هم اصلا" فراموش بشه.   

   + ندا - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ بهمن ۱۳۸٧