یک روز ایده آل برای من یا کوچی؟

روز من:

صبح از خواب بیدار میشم ساعت ٧.نیم ساعت با سرعت ۵ پیاده روی میکنم.لباس میپوشم .سوار ماشین میشوم و به سمت محل کار.

چای میخورم با شکلات کاکائویی ٧٠ درصد!همه پروژه ها به خوبی پیش میروند.جلسه با مخابرات استان ... به هفته بعد موکول شده و من مجبور نیستم فردا صبح زود راه بیفتم!نهار سبزی پلو با ماهی میدهند.و من خیلی دوست دارم!ساعت ۴ است و وقت فرار !

سر چهارراه گل میخرم آن هم برای خودم.میروم به شهر کتاب و لابلای قفسه ها میلولم و میلولم و چهار کتاب میخرم از نویسنده های معروف ... در چهار راه دوم فال حافظ میخرم و خوب آمده!در چهار راه سوم بادکنکی میخرم ! به شکل قلب و قرمز!کنار دکه روزنامه فروشی هم می ایستم و ٢ مجله محبوبم را میخرم .

در خانه شومینه را روشن میکنم ، نسکافه ای میزنم به رگ... دف میزنم و دف میزنم و تنها شنونده خودم هستم...

شب با کوچی به کنسرت موسیقی سنتی میرویم.برای شام هم میرویم پاتوق همیشگیمان ... تاریک با نور شمع .

آباژور را روشن کرده ام ، موسیقی ملایمی در حال پخش،روی تختم دراز کشیده ام و کتابهایم را در دست گرفته ام و از هر کدام چند صفحه میخوانم و مجله هایم را ورق میزنم... ساکتم امروز و مرموز! حس قشنگیه ...

روز کوچی:

صبح از خواب بیدار میشم ساعت ٧ و ...

سر چهارراه گل میخرم آن هم برای کوچی.میروم به شهر کتاب و لابلای قفسه ها میلولم و میلولم و چهار کتاب میخرم تاریخی ... کنار دکه روزنامه فروشی هم می ایستم و مجله آشپزی میخرم ...

شب با کوچی به سینما یا تئاتر میرویم...برای شام هم میرویم به شاندیز و کباب میخوریم ...

روی تختم دراز کشیده ام و یکی از کتابهای قدیمیم را ورق میزنم!

پ.ن١: من و کوچی هنوز خوب بلد نیستیم تمایلاتمون رو با هم تطابق بدیم و در کش و قوسیم .

پ.ن٢: کوچی نامزدمه و مخالف سرسخت ماموریت رفتن من!!

   + ندا - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٤ دی ۱۳۸٧

امنیت!

امروز صبح پنجشنبه است. از خواب بیدار شدم. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. آوخ! داره بارون میاد...مدتیه احساس شلختگی میکنم . از دیروز دست به کار شدم تا برای جلوگیری از افسردگی احتمالی یک مقدار بسیار اندکی به خودم برسم. دیروز رفتم آرایشگاه ابروهام رو برداشتم .لاک زدم به ناخنهام. و امروز صبح پالتو مشکی پوشیدم و شلوار همیشه جین! و بوت . سرحال از حس زنانگی که دارم در این صبح سرد رژ صورتی پر رنگ خشکی زدم.شال مشکی به سر کردم. دستکش چرم به دست! مقدار متنابهی عطر!

پیاده از خانه خارج میشوم و منتظر تاکسی تا سر کار بروم.هوا سرده و باد سردی به صورتم میخورد. احساس خوبی دارم. و ... ماشینهای مختلفی با راننده هایی در سنین مختلف تمایل خودشان را برای سوار کردن من نشان میدهند .تمام حس قشنگی که داشتم به استرس و خشم تبدیل میشود. میدونید من در یک مملکت اسلامی زندگی میکنم . مملکتی که در تمامی میدانهای شهر گشت ارشاد مستقر کرده است تا از امنیت من دفاع کند.مملکتی که به تن من برای بیرون رفتن از منزل لباسهای بلند و پوشیده و تیره میکند.من در خیابان با صدای بلند نمیخندم. سالی یک بار با پوشش دلخواهم بیرون میروم آن هم با ماشین شخصی.کسی موهای من را ندیده!!جالبه من باید محدود و محدودتر شوم تا از امنیت خودم دفاع کرده باشم و هر بار که سوار ماشینهای حتی خطی میشوم کلی اعصابم خرد شود. کنار خیابان منتظر ماشین نمیتوانم بایستم... و  این کشور اسلامیی است که من در آن زندگی میکنم.

تصمیم میگیرم همان رژ بیرنگ همیشگی را بزنم. و به همان سادگی همیشه باشم و اگر روزی کوچی در خیابان به خانمهای دیگر زل زد به او حق بدهم! خنثیشاید این مردهایی که در خیابانها این رفتارها را دارند هم خانمهایشان مشکل من را دارند و این چرخه همچنان ادامه دارد. تمام! 

پ.ن: نتونستم احساسم را خوب بیان کنم. میدونید آدم دوست داره زیبا باشه و شیک و در عین حال خیلی مهربون ، شاید یک خصوصیت زنونه باشه.اما باید خودش رو محدود کنه همیشه و همیشه. اگر کسی بگه توی خونه برای شوهرت این کار رو کن حسابی عصبانی میشم از الان بگم عصبانییعنی اصلا" منظور من رو نفهمیده.

پ.ن:چون نظرهایی که بیان میشه نشون میده از ظاهر من درک درستی نداشته اند لذا اضافه میکنم:پالتو من بلند است تا وسط ساق پا! بوت من کوتاه است تا وسط ساق پا!! و در آخر شلوار من بلند و دمپایش هم گشاد بود و روی بوت هم بود تا پایین ساق پا!!!

من میخواستم بگم که من یک تیپ معمولی داشتم مانند خیلی از روزهای دیگه. و این اتفاق هم خیلی وقتها برای همه خانمها از چادری تا مانتو کوتاه میفته.آقایون این تیپی هیچ فرقی برای هیچ خانمی قائل نیستند و اصلا" فکر نمیکنند که با این کارشون چه ضربه روحیی به بعضی از خانمها وارد میکنند . باور کنید آدم احساس سرخوردگی و عدم امنیت میکنه وقتی میبینه چه برخوردی باهاش میشه.توضیحاتی که من برای لباسم دادم صرفا" به این منظور بود که از حس خودم اون روز صبح براتون تعریف کنم، از آماده شدنم ، از حس خوبی که اول صبح داشتم ،که بگم چقدر توی ذهنم تمام جزئیات حک شده.در ضمن من اگر بخوام میتونم پنجشنبه ها سر کار نرم.اما انرژیی که اون روز در من بود باعث شده بود با سرحالی بیدار بشم و آماده بشم و راه بیفتم ...

   + ندا - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ دی ۱۳۸٧

توجیه

یکی از کارمندهام رو اخراج کردم ناراحت

یکی از مشکلات آقایون اینه که اصلا" نمیتونند بپذیرند یک خانم مدیرشون باشه . من واقعا" هوای کارمندهام رو خیلی دارم تا حدی که بهشون پول قرض میدم ، گندهایی رو که میزنند درست میکنم ، بعضی وقتها بخاطرشون توبیخ میشم ، اما بعضیها واقعا" درکش رو ندارند.من حتی بیشتر از اونجایی که میشد هوای ایشون رو داشتم اما فقط باعث پرتوقعی و اعتماد به نفس کاذب و غرور بیجای ایشون شد تا جایی که میگه چرا باید تحت مدیریت من کار کنه و مدیر عاملمون هم پس از تائید من حکم اخراج ایشون رو داد دستش. تمام.

و من یاد گرفتم که خیلی از آدمها ظرفیت و درک بعضی مسائل رو ندارند .از فرهنگهای مختلفند و دیدشون خیلی با ما متفاوته . اما بی توجه به این درسی که گرفتم من به همون رویه خودم ادامه میدم : تا جایی که بشه باهاشون راه میام و اگر ظرفیتش رو نداشتند با وجود اینکه خیلی ناراحت میشم عذرشون رو میخوام. مگه آدم چقدر استرس و تنش رو میتونه تحمل کنه؟ اشتباه میکنم؟ 

   + ندا - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ٩ دی ۱۳۸٧

موی سفید

دیروز یا شاید پریروز چند تار موی سفید لابلای موهام دیدم، دوست داشتم با یکی حرف بزنم به خودم گفتم کی بهتر از شما؟ سال ١٣٨٨ که بیاد باید در مورد ٣٠ سالگی بنویسم.چقدر عجیبه بزرگ شدن . وقتی بیست سالته هیچ تصوری از سی سالگی نداری ، احساس میکنی خیلی جا افتاده خواهی بود. میخوام بگم احساس جالبیه انگار شناوری بین زمان و مکان! سرعت گذشت زمان احساس میشه.باور کنید در ٢٠ سالگی اینطور نبود و تو منتظر بودی فردا و فردا بیاد.اما امروز من از لحظه لحظه زندگیم لذت میبرم.حتی لحظه هایی که غمناکند.این رو هم بگم که اضطراب خاصی هم به آدم میده. احساس میکنم دیره ، وقت نیست.باید کارت رو زندگیت رو وضعیت مالیت رو روابطت رو هر چه سریعتر بهبود بدی.

 

   + ندا - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۳ دی ۱۳۸٧

شب یلدا

امروز اولین روز زمستان است و هوا واقعا" سرد شده ، اینجوری باید شروع کرد حتما"!!

دیروز صبح به ترتیب مادر کوچی ، نگار (خواهرم) ، کوچی و بابام زنگ میزدند که امشب بیایید خونه ما ! من و کوچی بعد از بحث و تبادل نظر فراوان قرار گذاشتیم شام بریم خونه کوچی اینها و بعد از شام بریم خونه ما ! اما درنهایت بابام و نگار هندوانه مان را برداشتند و با هم رفتیم خونه کوچی اینها...

این بود خاطرات من در مورد شب یلدا !!

راستشو بگم انگیزه هیچ کاری رو ندارم . دیروز به استاد دف هم گفتم که حوصله تمرین ندارم و حالا هم به شما میگم انگیزه وبلاگ نویسی هم ندارم .از خودم هم خسته شدم . باشد حال ما بهتر شواد ( فعل دعایی).ناراحت

 

   + ندا - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱ دی ۱۳۸٧