حسرت

از پنجره طبقه سوم به کوچه نگاه میکرد. به زن و شوهر میانسالی که با کتونیهای نوی رنگیشون چمدانشون رو در صندوق عقب تاکسی میگذاشتند. به این فکر کرد که حتما" به مسافرت میرن، حتما" برای مسافرتشون به مغازه ای رفتن و کتونی نوی رنگی خریدن!

به پنجره پشت کرد. به یاد روزی افتاد که مرد خونه رو ترک کرده بود. مرد ناراحت بود و لبخند احمقانه ای به لب داشت. مرد بیرون در ایستاده بود و دستگیره در رو به دست داشت و به نظر میرسید توان بستنش رو نداره. زن در رو به ارامی به روی مرد بسته بود...

   + ندا - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٥

تنبل

بعد از یک سال و نیم خلاصه موفق شدم به روال زندگیم دقت کنم و فقط و فقط تنبلی و گذران روزهای طلایی زندگیم رو دیدم.

صبح که از خواب بیدار میشم در اینستا و تلگرام یک ربعی میچرخم، اماده میشم منتظر میشم پسرک بیدار بشه و تحویلش میدم و وارد ترافیک مسیر کارم میشم.پشت چراغ نیایش با پدرم تلفنی صحبت میکنم. بعد از ساعتهای کاری شلوغی که به سرعت میگذرند دوباره وارد ترافیک میشوم با انگور"خواهرم" با ایمو صحبت میکنم و به خانه مادرشوهر میرسم. شام خودمون و نیکان رو تحویل میگیرم. نیم ساعتی در کوچه میچرخیم و ساعت شش و نیم تا هفت به خونه میرسیم. شنبه ها لباسهای نیکان رو میشورم و دوشنبه ها حموم میریم" پروسه ای است نفس گیر" . شام میخوریم و ساعت ده گاهی قبل از نیکان میخوابم.

پنجشنبه و جمعه هم نصف روز بیرون میرم و دو بار حمام و شستن لباسهای خودمون و دو وعده آشپزی!!!! با این جزئیات نوشتم که متوجه بشید هیچ کار خاصی نمیکنم!

و هی شنبه میشه و دوباره چهارشنبه.

   + ندا - ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳٩٥

وبلاگ بیچاره

به نظرم در جنگ مدیاها وبلاگ به اینستاگرام باخت. وبلاگهای زیادی خاک میخورن و مخاطبان خودشون رو از دست دادن. الان خیلیها از جمله خودم پسورد فیسبوکمون رو یادمون نیست. یک زمانی یاهو مسنجر و بعد از اون وایبر و چند تا اپلیکیشن دیگه اومدن سرکار و مدتی کم یا زیاد محبوب بودن. و امروز هم اینستا فعلا از همه پیشی گرفته و وبلاگها خاک میخورن. شاید یک روزی اینستا و تلگرام فیلتر بشن و دوباره به وبلاگ نویسی روی بیاریم.

ولی من همچنان عاشق و دلتنگ وبلاگ باقی خواهم ماند و پسوردش رو به خاطر خواهم داشت. در وبلاگ نویسی لازم نیست لباس شیک بپوشی و با چهره ای شاد و سه رخ زیرچشمی به دوربین نگاه کنی و لبخند بزنی یا لبت رو غنچه کنی. میتونی در حالی که حوله حموم دور سرت پیچیدی با ناخنهایی که نصف لاکشون پریده و زیر چشمت سیاهی ریمله مطلب بنویسی و بفرستی بالا و بعد با خیالی لپ تاپت رو ببندی و نفس عمیقی بکشی و به سقف خیره بشی!!!

   + ندا - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ٢۸ تیر ۱۳٩٥

کودکان کار

مسیر هر روز من از انتهای نیایش به ولیعصر میگذرد. پشت چراغ نیایش که هر روز صبح حدود نیم ساعتی پشتش میمونم یک پسر شیشه پاک کن هست حدود دوازده سال. تقریبا یک روز در میان شیشه ماشین من رو پاک میکنه و بعضی روزها که پول همراهم نیست مهمونم میکنه و همیشه هم وقتی بهش پول میدم میگه " باشه حالا!!". اواخر پارسال خیلی خسته بود تا این که چهارشنبه سوری شد. با ترقه فروشها میخندید، بالا و پایین میرفت و شیشه هیچ ماشینی رو پاک نکرد و هیجان عید بهش سرایت کرده بود. موهاش رو کوتاه کرده بود و ژاکت جدید خریده بود، گرچه به نظرم بهتر بود شلوار جینش رو که براش کوتاه شده بود رو عوض میکرد!!

حالا چند وقتیه از بعد از عید یک پسر همسن قبلی و یک پسر هفت تا هشت ساله هم بهشون اضافه شده. پسر قبلیه میگه نمیدونه اینها کین!! پسر بزرگه جدیده که کلا اخمهاش تو همه و حرف نمیزنه اما پسر کوچیکه اینقدر شیرینه که عاشقشم. میاد کنار پنجره ماشین و میگه " سکه بده " . امروز موهاش رو نوازش کردم و گفتم مدرسه میری؟ گفت: بله بعدازظهرها میرم. گفتم ولش نکنیها. با جدیت میگه باشه!

خیلی دوست داشتم میتونستم یک جوری به بچه های دوست داشتنی کار کمک کنم . اما با هرکدوم از این موسسه ها که تماس میگیرم فقط پول میخوان. اولش میگن چند تا راه برای مددکاری وجود داره اما وقتی توضیحاتشون تموم شد متوجه میشم همشون فقط به واریز مبلغ به طرق مختلف ختم میشه...

   + ندا - ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥

روز من

پیرو فشار زیادی که از کارهای شرکت و بچه داری و خانه داری می کشم تصمیصم عجیبی گرفتم:یک روز در ماه مرخصی میگیرم و به همسر نمیگم!! به این ترتیب که بسان یک کارمند مرتب لباس فرم رو میپوشم و بچه را بغل میکنم و با همسر از خانه خارج شده و بچه را به مادر شوهر گرامی میسپرم و با خونسردی هر چه تمامتر سر ماشین را به سمت خانه گرد میکنم! بخدا اگر دروغ بگم! اول بساط نسکافه راه میندازم و جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز میکشم. باورتان نمیشود که چقدر این موقعیت نایاب و مهمه، از اون جمله نعمتهایی است که وقتی ازتون سلب میشه قدرش رو میفهمید. یک ساعتی کتاب میخونم و میخوابم. هروقت دلم خواست میخوابم و هر وقت دلم خواست بیدار میشم!! مجبور نیستم ساعت خوابم رو با پسرم تنظیم کنم، وقتی از خواب سیر شدم بیدار میشم! بعد هم میرم حموم بدون استرس و عجله! کرم مو میزنم، لاکم رو تعویض میکنم.

بعضی وقتها هم میرم آرایشگاه. سه ساعت اونجا میمونم: ماساژ دست و ماساژ پا. مانیکورو پدیکور. آبرسانی پوست!

و غروب دوباره لباس فرم را پوشیده و بچه را تحویل گرفته و به خانه برمیگردم...

   + ندا - ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱٩ اسفند ۱۳٩٤

مادر من

من مادرم رو دوست ندارم، یعنی اصلا دوست ندارم!!

احتمالا" تعجب میکنید و میگید همه مادرشون رو دوست دارند. ولی مادر من هیچوقت زن شادی نبود. هیچوقت برای خودش لباس نمیخرید. در عروسیها لباسهای تکراری میپوشید.

همش در حال قران خوندن و نماز خوندن بود. همیشه از پدرم و خانواده پدریم که دیگه با ما رفت و امد نداشتند "یعنی در واقع کسی با ما رفت و امد نداشت" گله مند بود. در گذشته زندگی میکرد. در روزهایی که برای خودش کسی بود و همه فامیل باهاش برای خرید عروسیهاشون میرفتند، چون سلیقش درجه یک بود.

هیچوقت شاد نبود و دوست و رفت و آمد نداشت. یادمه یک روز زود رسیده بودم خونه و دیدم برای نهار مربا با پلو میخوره! همیشه برای خودش اولویت آخر بود! موقع ظرف شستن آهنگ هایده که غم رهاش نمیکنه رو میخوند. موهاش رو من براش رنگ میکردم و صورتش رو در نور آفتاب اتاق وسطی بند مینداختم.

آخرش هم سرطان گرفت و زود مرد. غیر از خاطرات تار هیچ چیزی من رو یادش نمیندازه!

جالبه که فامیل همه به خوبی ازش یاد میکنند و خاطرات خوب و شادی ازش تعریف میکنند و من متعجبم که این همه خاطرات خوب رو از کجا می آورند!

   + ندا - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ٥ بهمن ۱۳٩٤
← صفحه بعد