nothing
همیشه متنفرم از کارهایی که ناتمام میگذارم ... از شیرهایی که در یخچال میگذارم و تاریخ مصرفشان تمام میشود قبل از اینکه درش را حتی باز کنم ... از دف نوازی ناتمام ... از کارشناسی ارشد ناتمام ... از لباسهای خوابی که هیچوقت نپوشیدمشان ... .
حالت میوه گندیده ای را دارم که که گوشه ای افتاده و بی خیال به اطراف نگاه میکند ! تا اینکه کلاغی پیدا میشود و شروع به نوک زدنش میکند، تا وقتیکه تمام شود. تمامٍ تمام .
بی هدفم و روزها به سرعت باد در گذرند ... .
حالم خرابه!
میدونید چیه ؟ امروز ماه رمضون تموم میشه و میتونیم روزهای بارانی سر کار قهوه بخوریم و چای با شکلات!!
این روزها می آم و وبلاگهای به روز نشده رو باز میکنم و میبندم .
توی خونه هم من و کوچی قرار گذاشتیم بعد از شام هر کسی یک ساعت بره توی غار تنهایی خودش!! من به یک سریال آمریکایی گیر دادم و با چیپس هر شب میخورمش و کوچی هم در اینترنت با دلستر گردش میکنه !!
هوای این روزها واقعا" عالیه واقعا". شرکتمون به مناسبت عید فطر کارت هدیه 200 هزار تومانی میده : با لذتی وصف نشدنی دارم فکر میکنم چطوری خرجش کنم : برم شهر کتاب یا مانتو مورد علاقه ام رو بخرم یا برم ماگ و قهوه و خرت و پرت زمستونی بخرم؟
فکر کنم از نوشته هام معلومه که حالم چقدر خرابه!!
پارک
هر روز غروب وقتی از سر کار برمی گردم از کنار پارک بزرگی میگذرم ...
دختری رو میبینم چادری که سایه آبی پشت چشمهاش کشیده و رژ لب زرشکی به لب زده ... کنار فواره بزرگ پارک نشسته و ژست گرفته ، پسر جوانی از زوایای مختلف در حال عکس گرفتن از این سوژه احتمالا" عاشقانه است ...
پیرمردها دور هم نشسته اند و در حال تعریف خاطرات دوران جوانی خود هستند و هر از گاهی آهی از اعماق وجودشان میکشند ...
دختر گزارشگر رادیو در پارک به دنبال سوژه میگردد تا مصاحبه ای برای پخش فردا صبح ترتیب دهد.(یک بار هم سوژه من بودم در مورد وقت شناسی! فکر میکردم خانم گزارشگر، دانشجو است و وقتی فردا صبح صدای خودم را در رادیو شنیدم نزدیک بود سکته کنم!!) .
پارک مملو است از دختر و پسرهای جوان که در گوش هم زمزمه میکنند، گل به دست دارند.
مملو از مادران یا مادربزرگهایی که بچه های کوچولو را برای بازی و تخلیه انرژی به پارک آورده اند و همه جا از جیغهای آنها پر است.
دانشجویانی که درس میخوانند و همه جا مملو از گل و درخت و آب و انرژی است.
در فکرم که این پارک بزرگ قدیمی پر از اولین و آخرین دیدارهاست و چقدر خوشبخت است!!
خواب
واقعا" خواب مقوله عجیبیه ...
بعضی وقتها خواب میبینی . دلنشین تر خوابهایی هستند که شدید واقعیند و وقتی از خواب بیدار میشی توی شکی که آیا خواب بود یا واقعیت ...
خواب کسی رو میبینی که دیگه توی زندگیت نیست و شدیدا" دلتنگش بودی ، حسش میکنی با تمام وجودت ,از ته ته دلت خوشحالی و قلبت تندتر می زنه .
شاید اگر یکی توی خواب نگاهت کنه متوجه لبخند کمرنگ گوشه لبت یا سرخی کمرنگ گونه هات بشه ...
نظرات ()
